بر باد رفته...

این روزا درگیرم...درگیر تظاهر کردن...

از چند روز پیش که طبق روال 28 سال گذشته ناخواسته و بی اراده باز هم شمعهای شعله ور روی یه کیک بزرگ شکلاتی رو که داشت آب میشد، تو هرم هوای گرم و شرجیه یه جزیزه که 10 سال گذشته ...همیشه و در همین تاریخ ،شاهد این ماجرا بوده رو فووووووت کردم! مدام دارم تو خاطراتم دست و پا می زنم...

حس روزای بچگی منو هی کشوند سمت خاطره ها...اون روزا رو یادمه که هر سال ،درست بعد از فوت کردن شمعها،میدوییدم سمت کمد مامانم و کفشهای پاشنه بلندشو پام می کردم و یورش می بردم سمت روسریهای رنگی و هوس انگیزش...بعد وامی ستادم جلو آینه و دو تا پیس از اون عطر خیلی خیلی خوشبوش می زدم و ...

فکر می کردم بزرگ شدم...فکر می کردم بزرگ شدن خیلی شیرین و لذت بخشه...

فکر می کردم بزرگ شدن یعنی آخر یه اتفاق خوب...

اما حالا که خیلی وقته دیگه اون حس به سراغم نمیاد،خوشحالم

خوشحالم از اینکه بچه م و بزرگ نشدم.خوشحالم که هنوزم دلم می خواد زیر بارون بدوام و گاهی وایسم، سرمو بگیرم بالا و دهنم و باز کنم تا قطره هاش رو قورت بدم...

خوشحالم که هنوزم دوست دارم دوچرخه سواری کنم ... لی لی بازی کنم... حتی گاهی خاله بازی!

خوشحالم که از خوردن پفک تو خیابون خجالت نمی کشم و بستنی خوردن رو دوست دارم...

هنوز قاطی بازیهای آدم بزرگا نشدم و دغدغه کفش پاشنه بلند خرخره زندگیمو  ....نمی جوه

گاهی فکر می کنم جا موندم تو 8-7 ساگی هام...همونجا که دنیا قد بادباکی بود که با عشق تو پارکینگ خونمون می ساختیم و عطر زندگی ...همون بوی سیریشه...

بام دنیا ،پشتبوم خونمون بود که از بلندیش ...دنیا زیر پاهامون بود

من هنوزم عاشق گرگم به هوام...هنوزم...

 

می خواستم که اینو روز تولدم بنویسمش...اما ...اما امروز بخونیدش...

 

 

 

 

درد ها توی راه و من خسته، می رسند و نمی رسم انگار

من شبیه کلاغ قصه شدم، نیست دیگر رسیدنی در کار

 

بسته دنیا کمر به کشتن من....محکم و  با اراده  و  جدّی!

عشق آغاز تلخ و بی رحمی ست، داده بودم به قلب خود هشدار

 

پای تکرار ها شده زخمی ، من کمی گیج از این توهم پوچ

چشم من باز و فاصله کمتر ،  فاصله بین کله تا دیوار!

 

بس که سر روی شانه اش بردم ،  بس که با خنده هایم افسردم

با تمام محبتش  حالا ..."او"  هم از ضجه های من بیزار

 

شده و پا کشیده پس از من  ،  خط قرمز کشیده دور من و

چشم بسته بر اینهمه وحشت ،  کرده تنهایی مرا انکار!

 

آتشی گرد خویش می سازم ،  نه که از ترس!...از خود آزاری!

هی به خود زخم می زنم...هی نیش...از همین درد می شوم تکرار

 

تا به اجبار قرص می خوابم ،  تا که نقشی مماس بر آبم

خواب رنگی که نه...نمی بینم...تا به کابوس می کنم اصرار

 

که بپیچد به دور خلسه ی من ، هی بیازارد و بیازارد

تا شود  حجم گریه در چشمم...قد باران ...نه...همقد رگبار

 

سقف از جیغ من ترک خورد و یک شکاف عمیق پیدا شد

بعد آهسته ، نم نمک ، کم کم...ریخت روی دقیقه ها آوار

 

می فروشم خیالهایم را ،  خوابهای بد و کمی خوبم!

"چشمهایم" حراج خورده بخر! چشمهایی که خیره بر" بازار"

 

مانده و نیستش خریداری  ،  " سکه" ؟ نه!...از "عیار" افتاده...

درد دارد شقیقه های من از ، فکرهای سیاه و نا هنجار!

 

من در اوهام خودکشی حبسم ، از بلندی...؟ نه!...تیغ؟...تیر خلاص...!

جرات مرگ هم ندارم و آخ...  ، آخ از این سرنوشت نکبتبار...

 

بوق.......!!!

نمی دونم چرا این روزا همش تو ذهنم صدای بیب بیبه...اونم با یه لحن بم و معترض...

بیب بیب!

 

 

وقتی توقف می کنی و می ایستی کنار، اولش فکر می کنی دنیا با توقف تو، متوقف می شه...

دلشوره می گیری...فکرت بهم می ریزه...پر میشی از فکرهای بد...آشوب میشی...اما...

یکمی که می ایستی عقب، در کمال ناباوری می بینی...می بینی ،هیچ چیزی متوقف نشده!

همه چیز در جریانه و آدمها دارن زندگی می کنن...حتی گاهی بهتر از وقتی که تو بودی.

اون موقعه که ترس همه وجودتو می گیره...و تو ...و تو ، می ترسی که فراموش بشی...

 

 

 

ایستاده ام بر اوج  صخره ای

زیر پام...

رقص موجهای کهنه کار و دلفریب

روح خسته ی مرا به خواب می برد

نقش غصه های کهنه را ، بر آب می کند

در سکوت محض این جزیره  ی همیشه  گرم

من نه از تو خالیم...

نه پر از تمام تو!

گیج و مات و منقلب...

مست و خواب و بی هدف...

خالی از تمام لب به لب شدن...

پر ز جرعه های نیست بودن و هدر شدن...

روی ابرهای بی خیالی تو راه می روم...ببین!

روی خاکی زمین داغدار

نقشی از سراب می شوم...ببین!

کم کمک خراب می شوم ...ببین!

گم شدی در اینهمه خیال های منقرض

من...ولی هنوز هم به رفتن تو معترض...

لابلای گیسهای بالشم

در سکوت شب ببین....ببین که داد می کشم!

بی مسکّن ِ "سلام" های تو... درد  می کشم  ولی ،

 دلخوشم به نازها...به عشوه های بالغت...

دلخوشم به "شعر"های ناطقت

به عکسهای  قاتلی که روی رگ نه! روی چشمهای من

تیغ...؟ نه! اسید ...وای! سوختم..........

من به اوج آسمان ببین که "چشم " دوختم...........

 

اینجا...کمی جای خالی...کمی نقطه چین...و سکوت و سکوت و سکوت...

اما... تنها تو بدان...

 

چشمهایم ..

انتظار تو را می کِـشد...

انتظار تو ...

چشمهای مرا می کًشد...

 


 

فعلا پایان...

 

/ 19 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میترا عرب

بنفشه جان سلام عزیزم حال شما؟ چه تولد نامه ی غمگینی نازنینم! تولد 28 سالگیت (رو اگه اشتباه نکنم)، تبریک می گم و برات آرزوی بهترین ها رو دارم... دلی شاد و لبی تا همیشه خندان بی احساسی که در آخر غزل زیبا اما سراسر غمت آوردی! یادم باشه تولدم دعوتت نکنم [خنده] آخه این چه تولد گرفتنیه عزیز دل بچه ی مرداد و این حرفها؟؟؟[شوخی] نازنینم... خوش قلم بانو [پلک] دوست دارم کمی شادتر از شما بخوانم [شوخی] می دانی که خیلی دوستت دارم [ماچ] دست حق به همرات[بغل] شاد زی و مانا [گل][گل][گل]

میترا عرب

این شد 4 تا کامنت تا بدونی خیلی دوستت دارم و تولدت برام عزیزه پس مبارکه ایشالله [گل][گل][گل][گل][گل]

میترا عرب

راستی همون موقع که اومدی خونم سریع اومدم اما اینترنت یاری نکرد و کامنتِ نوشته شدم نرسید دستت پس با اون و این 6تا نگی کادو ندادما !!!![قهقهه][خنده][قهقهه][خنده]

میترا عرب

سلامی دوباره نازنین بانو از اون همه لااقل یکیشو غیر از اولی رو می آوردی تا همه بدونن منم به این خونه سر می زنم و دوستت دارم [چشمک] ممنون از اینکه دوباره به من سرزدی ممنون[گل]

قافله عمر

سلام دوست عزیز طاعات و عبادات قبول ممنون از حضور گرمتون گاه و بيگاه مرورتان ميكنيم تا خاموشيمان نشان فراموشيمان نباشد../ [گل]

امیر سنجوری

* اعترافات من به عنوان یکی از دستگیر شدگان وقایع اخیر * چیزهایی که شاید باورتان نشود * دانلود قسمت هایی از یک برنامه تلوزیونی با حضور و شعرخوانی من * رفع فیلتر یکی از صفحات وبلاگم... البته به قیمت حذف مطلب * چندتا عکس از اینجا و آنجا * و یک سری دغدغه های دیگر که برایتان توشته ام حالا هم آمده ام از ت دعوت کنم بیایی , بخوانی , چیز بنویسی ....

امیر...

آتشی گرد خویش می سازم ، نه که از ترس!...از خود آزاری! هی به خود زخم می زنم...هی نیش...از همین درد می شوم تکرار... سقف از جیغ من ترک خورد و یک شکاف عمیق پیدا شد بعد آهسته ، نم نمک ، کم کم...ریخت روی دقیقه ها آوار... بنفشه عزیز[گل] سه تا بیت آخر غزلت فوق العاده لذت بخش بود برام... شاید منم منتظر توقف دنیا و آدماش بودم که نشد... من نه از تو خالیم... نه پر از تمام تو!... روی ابرهای بی خیالی تو راه می روم...ببین! روی خاکی زمین داغدار نقشی از سراب می شوم...ببین! کم کمک خراب می شوم ...ببین! چشمهایم .. انتظار تو را می کِـشد... انتظار تو ... چشمهای مرا می کًشد... قشنگتر از کلمات خودت پیدا نکردم تا ازشون چیزی بگم چندین و چند بار خوندمو تحسین کردم... شاد باشی و بارونی[گل]

مهران پیرستانی

سلام دوست خوندم غمت رو ... اما خصوصی مسیج دادن رو هیچوقت دوست نداشتم این شعر که نمیدونم خالقش کیه رو خیلی دوست دارم واسه شما : آزاد شو از بند خویش، زنجیر را باور نكن اكنون زمان زندگیست، تاخیر را باور نكن خود را ضعیف و كم ندان، تنها در این عالم ندان تو شاهكــــــــــار خالقی، تحقیر را باور نكـــــــــــــن.... بر روی بوم زندگی هر چیز می‌خواهی بكش زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نكن تصویر اگر زیبا نبود ، نقاش خوبی نیستی .... از نو دوباره رسم كـــن، تصویر را باور نكن خالق تو را شـــاد آفرید، آزادِ آزاد آفرید پــــــــــــــــرواز كن تا آرزو ، زنجیر را باور نكـــــــــــــن دلشاد باش مهران / یاحق

رضا کیانی

سلام بنفشه این غزلتو خیلی دوس دارم باز برام از این غزلها بگو تا بیام و بخونم و لذت ببرم مرسی

علیرضا فروغی

با کمال میل شما نیز به جمع همیشگی دوستان وبلاگ پیوستید باغ فیروزه ای پر از عطر بنفشه