فلش بک...

سرفه های دود اندودم

مدام حاشیه خلاقیتم را احاطه می کنند

و من

در پیچ واپیچ حلقه های خاکستری رقصان

که از اعماق حنجره ام

به طواف حجم دلشوره ی معلق، در مسیر خیالات مسخ کننده ات

آمده اند به شتاب

خنده صورتی گوشه لبت را به بند تجسم می کشم

دیوانه ام ...می دانم!

و نمی دانی

دلشوره دست درازی به حریم ها و حرمتشان

مغز استخوانم را می سوزاند...می میراند...

بگذار ساده بگویمت

من از تقویمهای خاک خورده

از خاطرات سالخورده... پلاسیده ترم

و عصای هیچ موسایی معجزه نمی آفریند...

می دانم!

...

با اینهمه هنوز

بی خودی مجذوب حاصل ضرب ضربان قلبم

در تکرار " دوستت دارم " می شوم به سادگی!

گردنم از مو باریکتر...

احوالات بی غیرتم ، متغیرند ...می دانی!

و مدام کسی ته سر سرای سوت و کور دلم

زیر لب...با صدای بلند ، زمزمه می کند...

:    "و انسان همیشه همینقدر تنهاست

که زمین در مدار خویش...   "

 

گاهی یه جمله ساده ...تاثیر یه کشیده آبدار رو می تونه داشته باشه!

باور نمی کنید؟....

پیشنهاد می کنم باور کنید...یا حداقل یکبار محکم به کسی بگید" نگفته بودم؟!!!!  "

اونوقت می بینید که ...لپاش گُل انداخته از خجالت و شقیقه هاش داره تیر می کشه و چشماش پُره اشک شده...می بینید که سرش رو انداخته پایین و لباش رو با دندوناش فشار می ده و دستاش رو به موازات تنش انداخته پایین و مشت کرده و ...

البته اگه ببینیدش...

اما مطمئن باشید که تاثیر کشیده رو داره!!!

اون لحظه تنها صدایی که باید تو گوشتون حس کنید این خواهد بود ..." ببخش "

 

سفره ماهی

دلش را پهن کرده بود کف آب

سفره ماهی

دلش سفره بود

خودش  ماهی

ماهی..........

به کمیابی همین ماه خودمان

!

از سفره دلش غصه بر می داشت

بی تعارف می خورد

کار هر روزش بود

عاقبت یکروز غصه خورد...

غمباد گرفت و مُرد!

همین....

/ 28 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام عزیزم با مطلب جدید به روزم

sa

درود خانم ابوترابی نمیدونم منو به خاطر این حرفها میبخشید یا نه ولی بعنوان یه مخاطب که خیلی وقته شعرهای شما رو دنبال میکنم نشد نادیده بگیرم ، عفو کنید. شعرها و مطالب این چند ماه گذشته شما نه اینکه زیبا نیستند ولی با کارهای گذشته شما قابل مقایسه نیستند انگار که این چند مدت به شعر و واژه ها کمتر علاقه نشان میدهید و این موضوع در زمان خلق شعر خودش را نشان میدهد البته به توانائی شما در خلق هنر هیچ شکی نیست ولی شوق و اشتیاق هنرمند تاثیر زیادی در خلق هنر دارد امیدوارم با همان شور و اشتیاق سابق شاهد حضور ارزشمندت باشیم باز هم ازتون عذرخواهی میکنم بخاطر این گستاخی که کردم

درود بر شما وبلاگ زیبا و پر باریه به امید موفقیت روز افزون برای شما از آب و گل که درآمد دلش گرفت از اینهمه غریبی بی حد دلش گرفت از آسمان که همدم روحش نمی شود ا زاین زمین منگ مردد دلش گرفت دستش نمیرسید تو را آرزو کند رفت و عبور عقربه ها را مرور کرد خود را به دست همین زندگی سپرد هی آرزو به دست خیالش به گور کرد هی فکر میکند که در این آسمان تنگ حتما خدا ستاره برایش گذاشته یا نه خدا که خداییش خسته است اصلا خداست حوصله اش را نداشته هی واژه ها به گرد سرش حلقه میزنند طعم غزل گرفته لبش تلخ می شود روزش به دست ثانیه ها گنگ وگم شده از دست بغض هاش شبش تلخ میشود از آب و گل که درآمد غریبه بود میخواست با دل خود دشمنی کند تاپیش از آنکه رنگ جهانش عوض شود توی همین جهان عبث رگ زنی کند هی فکر میکند که از این آسمان هنوز قلبش به عمق فاجعه ها پی نبرده است دیروز صبح کمی زندگی چشید انگار زنده است گمانم نمرده است

فروغ حیدری

سلام بنفشه نازنینم واااااااای چقد شعر گذاشتی عزیز دلم یکم هیجان زده شدم بذار هموشونو با لذت بخونم و از بیت های احساس نابت زلال بشم دعوتی به انجمن ترانه سراهای ایران برای خوندن یک ترانه از من دوباره میام عزیزم د[گل][لبخند]

زهرا رجایی

به من نگاه نکن، چشم هات غمگینند به من نگاه نکن چون مرا نمی بینند... وبلاگ «سگ لرزه های یک شک» با یک داستان و یک شعر به روز شد. منتظرتان هستم...

سلام بر دوست

سلام دوست جان http://www.soundsofmychildhood.com/posts?order_by=plays&show=all لحظه ها و حالاتی رو دارم که نمیشه نوشت،وقتایی که آدمو به هزار حالت میکشن و نمی تونی به شعر بکشیشون هیچ وقتم هیچ کسی نمیتونه اون لحظه ها باشه طوری باشه که میخوای این در مورد همست میدونم دقیقا در ک میکنی چی میگم شب به خیر. [لبخند][لبخند]

محمد صدیق

سلام خوبید و با استعداد مایلم بیشتر ببینمتون و بخونمتون ----»لینکتون میکنم سربزنیدواگر خواستید لینک کنید[گل] نگاهتون سبز

سید رضا موسوی

دود سیگارم را دوست دارم هر چند کم رنگ است ولی جای شکر دارد که یک رنگ است