کلنگ

 

 

...قلمی از قلمدان قاضی افتاد.

...شخصی که آنجا حضور داشت  گفت:
...جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
 
...قاضی خشمگین پاسخ داد:
...مردک این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
 
...مرد گفت:
...هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.
 
...عبید زاکانی


/ 4 نظر / 16 بازدید
حمیدرضایعقوب زاده

سلام بنفشه عزیز حکایت خوب و بجایی را خواندم امروز خوبید؟ امیدوارم روزهای شاد هرچه زودتر از میان ابر ها عبور کند تا به تو برسد تابعدبامهر بي تو نه بوی ِ خاك نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسكينم چرا صدايم كردي چرا ؟ سراسيمه و مشتاق سی سال بيهوده ، در انتظار تو ماندم و نيامدی نشان به آن نشان كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت و عصر عصر واليوم بود و فلسفه بود و ساندويچ دل وجگر

عبدالرضا مشكيني

سلام نوشته هاي زيبايي در وبلاگتان خواندم فضاي كارهاي شما مرا به ياد آثار آزيتا قهرمان و پرهام سركشيكي انداخت خيلي خوشم امد موفق باشيد

محسن

حکایت زیبایی بود [گل]