دست،داس ، گندم...گندم، دست،داس

 .

چیزی نگو...منظورها را می شناسم

وسواس  نحس گورها را می شناسم

مردانه  پای  اینهمه  درد  ایستادم

لجبازم و مغرور ها را می شناسم

راهی نمانده! زیر پا له می شوم باز...

می خندم و مجبور ها را می شناسم

با زخم  لوس خنجر  پشتم  رفیقم

آخر من این ناسورها را می شناسم

یکشب شکارم می کند صیاد، اما

در می روم ...من تور ها را می شناسم

چیزی نگو...اینروزها من درد دارم

چون ضربه ی ساطور ها را می شناسم!

بار زیادی روی دوشم مانده اما...

خوش باورم...چون...مورها را...می شناسم...

..........

خب...یکمی تغییر کرد...

.

چیزی نگو...منظورها را می شناسم

تسلیمم اما  زور ها را می شناسم!

 شاید شراب چشمهایم تلخ...اما

شیرینی انگورها را می شناسم

من زنده ای از ایل مرگم با اجازه

خوب انزجار از گورها را می شناسم

مردانه  پای  اینهمه  درد  ایستادم

لجبازی مغرور ها را می شناسم

دنیایی از احساسِ من رد شد...خب انگار...

من لااقل...مجبور ها را می شناسم

با زخم  لوس خنجر  پشتم  رفیقم

آخر من این ناسورها را می شناسم

این باغ ،بی زاغ و مترسک مانده ، اما

خوش قلبی ناطورها را می شناسم!

 چیزی نگو...اینروزها من درد دارم

چون ضربه ی ساطور ها را می شناسم!

یکشب شکارم می کند صیاد اما...

در می روم...من تورها را می شناسم

.

بنفشه ابوترابی

 

.

.

.

دستمو انداختم دور گردنش و هی محکم تر و هی محکمتر فشار می دم

چشماش داره از حدقه می زنه بیرون و صورتش یواش یواش داره کبود می شه

اما بی حرکت و مات، بدون دادی ...جیغی...اعتراضی...بدون عکس العملی فقط خیره شده تو چشمام

من هی زورمو جمع می کنم تو انگشتام و بیشتر فشار می دم

صدای خودمو تو اونهمه  سکوت عجیب و غریب می شنوم که که زنونه و تاثیر گذار بهش می گم..."دوست دارم"

...

و اونم با تکون دادن سرش از بالا به پایین و برعکس و بر عکس تایید می کنه حرفمو...

کم کم زانوهاش خم می شه و کشیده می شه به طرف زمین و کشیده می شم باهاش به طرف زمین

اما هنوز دستام دور گردنش...

حالا دیگه تقریبا چشماش در شرف بسته شدنن.

از لای پلکای نیمه بسته ش نگام می کنه...

بدون اینکه لباش حرکت کنه، چیزی می گه

صداشو می شنوم...اما نه اینبار تو یه سکوت عجیب

صداشو تو همهمه تالاپ و تولوپ قلبم و بلبشو گومپ گومپ شقیقه هام می شنوم

می گه..." یه بار باور کن دوست دارم و ...ایمان بیار..."

" من دوست دارم"

یهو دلم می ریزه...می لرزه...

یهو به خودم میام...دستامو از دور گردنش بر می دارم و دور گردنش حلقه می کنمشون اینبار

نا نداره...

به زور نگهش می دارم...

حالا من احساس خفگی می کنم

 

و شعر و شعر و شعر و .........

 

غورباقه ها

ابوعطا خوان

سرم را تمام شب روی دست بالا برده بودند

چند هزار ثانیه چشمهایم را بسته بودم که تمام آبها سربالا رفتند نمی دانم؟

و نمی دانم درخت گردو باغ با اینهمه بار

طبق کدام فلسفه سرش را با غرور بالا گرفته هنوز

اما من

پیر جوانی زن نقاشی شده با زغال روی کاغذ کاهی توی قابی که دیوار به دارش آویخته

مغرضانه از توهماتم ژاکت می بافم

و دانه های برف زمستان پیش رو را از پس سر ، نخ می کنم

کسی در من فریاد می کشد:

فرصتی نیست دختر بهار

ساعت از بیست و پنج که بگذرد

آخرین سیب گلاب

مماس می شود با پوزه اولین شغال

 

 

بنفشه ابوترابی

 

/ 40 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران بلوچ

درود زیبا بود[گل] سلام بروزم بیا بخوان ونقد کن[گل]

باران بلوچ

درود زیبا بود[گل] سلام بروزم بیا بخوان ونقد کن[گل]

غافل

سلام وقت بخیر وب و اشعار بسیار زیبایی دارید خوشحال میشم به من هم سر بزنید و تبادل لینک داشته باشیم

sa

تولدتون پیشاپیش مبارک[گل][گل][گل] [-O<

علی مولودی

سلام بانوی هنرمند و عزیز، مدت هاست از خواندن آثارتان محرومم. استفاده کردم از کلام آهنگین و دلنشین شما. بسیار زیبا و متین و جاری از احساس و هنر. برایتان بهترین ها را آرزو دارم. موفق باشی نازنین. [گل]

زهرا رجایی

وبلاگ «سگ لرزه های یک شک» با عشق و نکبت با دو شعر و... به روز شد که سوال کند: «چند می گیری گریه نکنی؟!» منتظرتان هستم...

لاله

من شعراتو خیلی خیلی دوست دارم بهت همیشه سر میزنم ولی یک بار بیشتر برات کامنت نذاشتم امیدوارم خط خطی هایم همانندتو زیبا باشد و یک روزی هم به من سر بزنی ولی...صدای یک زن تنها رامن می شنوم...

امیرمسعود طالبی مقدم

سلام. راستش هنوز امروز وبلاگتونو دیدم. خیلی شعر زیبایی بود. آرزوی شادی براتون دارم.

امیرمسعود طالبی مقدم

سلام. راستش هنوز امروز وبلاگتونو دیدم. خیلی شعر زیبایی بود. آرزوی شادی براتون دارم.

fati

خوووووووووووووووووووووووووووووب بوووووووووووووووووووووووووود عززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززیزززززززززززززززززززززززم