مادر

...مادرم آسمان بی بدل است...هیچکس مثل مادرم دیده؟
...چشمهایم غم کلان دارد...چشمه اشک هم که خشکیده!
...روزها را به یاد او تا شب...با غم و درد و اشک سر کردم
...حجم تنهایی مرا تنها...گل شب بوی باغ سنجیده
...توی خوابی که خوب رنگی بود...کنج آغوش مادرم مردم
...عاشق عطر دامنش بودم...حس من راچه خوب فهمیده
...صبح تا چشم خود گشود ...وای...جای خالی کنار تختم بود
...مادرم پیش لحظه هایم بود...عطر خوبش دوباره پیچیده
...بعد او لحظه ها همه مردند...چشم من امتداد کوچیدن

...بر زمین مشتها زدم شاید...پس دهد گوهری که بلعیده

بنفشه...

/ 3 نظر / 5 بازدید
کلبه برفی من

سلام دوست خوبم خیلی قشنگ بود فقط با این فونت یکمی سخت خونده می شه شاد باشی [گل]

فخرالدين احمدي سوادكوهي

درود رفيق سايت خوبي داري. درونمايه ي كارت هم عالي ست. تو حرف داري براي گفتن . حرف هايي كه مي دانم به دل و به بار خواهد نشست. تو كور و كر به اين دنياي پر شلوغ دعوت نشده اي. آمده اي تا چيزي در پس دل و ذهنت را فرياد كني. كارهايت را دنبال مي كنم. به زودي لينك خواهي شد رفيق www.faryad54.blogfa.com راستي!‌چرا فونت هات بهم ر يخته شده؟! بدرود رفيق

آذر

مادرم درود بر شما شعر زیبایت خاص بود ودست داشتنی مادرم میداند من به اندازه او دوستش ندارم او مرا میداند او مرا میفهمد او همیشه در نگاهش رقص مرا می سازد درود بر اندیشه پاکتان[گل][گل]