"لاکپشت ها هم پرواز می کنند"

به دنبال واژه مباش،کلمات فریبمان می دهند، وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود، فاتحه کلمات را باید خواند...


 مریم جباری         

 

 این اثر رو اینجا بشنوید...

 

امشب،

از  "باشو " غریبه ای کوچکترم...

و مدام فکر می کنم

که اگر کمی آرامتر رد شوی از کنار لبخندهای غوز کرده کسی ،

بیشتر تنهایی اش را حس خواهی کرد

"شوریده " تر می شوی،

و فکر می کنم ،"جاده های سرد"هستند...

 تا آغوش های گرم را تداعی کنند

و "بای سیکل ران "ها ،

می رانند که بیشتر گرم شوند

و قحطی خنده می شود

که زیر "پوست شب "بلولی و سیاهی اش را

با لذتی وصف نشدنی

روی قندیلهای  بُغضت بکشی

"زیر نور ماه "ی که نیست

"پنج" رَج ،شالگردن ببافی

تا همه "معادله " های درست، غلط از آب در بیاید!

دم ِ صبحی،

" یک تکه نان " جلوی صورتت بگیری بجای " نقاب"

و تب تند نبودن ِ" جایی برای زندگی "

مدام شبیه منار جنبان، بلرزاندت!

"صبحانه برای دونفر " را تک نفره ...

نخوری...

و از آغوش گرم ِ" خواب تلخ" ی به " کُما" بروی

دور خودت بچرخی و سرگیجه بگیری.

با انگشتهای دست ِ چپت

انگشتهای دست ِ راست ِ" شاعر زباله " ها را بفشاری


" تانگو " برقصی و " عاشق مترسک " شوی

" کنار رودخانه " بایستی تمام قد

و بی پروا روی خاطرات چروکیده ات  آب بپاشی، " کودکانه "

" چند تار مو " از  سرشانه کُتش بلند کنی

جیغ بلند بکشی

و با ریتم ِ " طبل بزرگ ، زیر پای چپَ " ت

بابا کرم برقصی و چکه چکه 

راه بیفتی تا " باغهای کندلوس"

" رویای خیس" ِ " سینه سرخ" را ،

با التماس به خلوت پلکهای خواب ندیده ات

بیاوری

از مردمک چشمهات " آکواریوم" درست کنی 

تا "شاهزاده ایرانی "

زُل بزند به : "ماهی ها ...که عاشق می شوند"

می بینی برادر...

چقدر خالص شده ام اینجا...

روی "پُل سیزدهم " ایستاده ام و نحس شدم!

و هی تلو تلو می خورم

چپ ...راست...چپ...راست...

شبیه "سرباز های جمعه"

یا شاید اگر بخواهم درست تر بگویم

شبیه " شمعی در باد"

دیر وقت شد

و خبری نشد از  اسطوره " شهر آشوب" ِ تلخ مزاج!

" زمان می ایستد " و " سیمای زنی در دوست "

روی شیشه های مُزَیَن شده با شبنم می نشیند " به آهستگی "

 

" زنده باد " " خونبارش"

 

 

 

بنفشه ابوترابی

 

 

 

 

پ.نــــــ   1:

سینما تکه ای از زندگی نیست،تکه ای از یک کیک است(آلفرد هیچکاک)

 

پ.نــــــ  2:

خوبی آدمای غریبه اینه که مجبور نیستن به هم دروغ بگن.

سینمایی تنها دو بار زندگی میکنیم،نویسنده و کارگردان:بهنام بهزادی)

پ.نـــــ  3:

فرهاد(محمدرضا فروتن):میخوام بدونم .

معیر پیرنیا(عزت الله انتظامی):چی رو میخوای بدونی ؟! 

آخه هر دونستنی که به درد آدم نمی خوره. اگه آدمها از دل و نیت هم باخبر بودن، از دوفرسنگی خونه ی هم رد نمیشدن .اگه بدونی غذایی که میخوری توی دل و رودت براش چه اتفاقی میوفته حاضری از گرسنگی بمیری ولی به غذا لب نزنی ... میخوای بمیری ؟!

 (سینمایی چهل سالگی،نویسنده:مصطفی رستگاری،کارگردان:علیرضا رئیسیان

 

 

 

 

/ 33 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزل

سلام شعر رو چند روز پیش خونده بودم و لذت بردم. نمیدونم چرا نظر نذاشتم ! به هر حال الان هم شعر رو با دکلمه ای که اضافه کردی خوندم و شنیدم. و بیشتر لذت بردم. احساس شعر کامل متنقل میشد با دکلمه هم. مرسی عزیزم [گل][گل]

سعید چرخچی

من و تو برای ندانستن زنده ایم ندانستن مجوز استنشاق هوای پر از دلواپسی زمین است ... نتوانستن را ... نمی دانم. از دیرباز از همان هنگام که عشق را در کتابهای لیلی و مجنون ورق می زدیم آواره ایم. من و تو ما همه دنبال سادگی یک لبخندیم .[گل][گل][گل]

سعید چرخچی

عشق اگر وابسته تدبیر شد پس جهان عاشقان تحقیر شد شادی از آن شما باد [گل][گل][گل]

سعید چرخچی

چاونگ تسو متفکر چین باستان گفت : یک بار خواب دیدم پروانه بودم و اکنون دیگر نمی دانم چاونگ تسویی هستم که خواب دید پروانه است یا پروانه ای هستم که خواب می بینم چاونگ تسوست . شبی پر ستاره برایتان آرزومندم [گل][گل][گل]

فرشته

کاش دستان خدا پیدا بود تا در آن وقت که بی حوصله وتنهایی ودلت از غم دنیا مملو. بزنی تکیه برآن وبخندی به همه رنج جهان. سلام مهربون به روزم ومنتظر نگاهت که یاریم دهد برای اندیشه های خوب.

م.ح

آینه ها را دوست ندارم بعضی وقت ها خیلی راستگو میشوند به من دروغ بگو گناهش به گردن من بگذار آرام شوم. من دیده ام چشمانی را که از صداقت شفاف بود. گونه ای که به نسیم لطافت قرض می داد. و گیسوانی که ... آه ، چه بگویم؟! من دلم تنگ است. بگو سراغ خانه اش می بری مرا بگو... سیاه ها-فصل اول[لبخند]

cma

ادعای عاشقی داشتمـــ و به جای عشقـــ به تو غصه پیشکشــ کردمــ بارها و بارها... ببخشـــ که ماندگار نبودمـــ تا همیشه عاشقتــــ می مانمــ..... حال که دیگرهیچ چیزی ندارم!

sa

کاش سزایم فکندن نبود یا اگر بود تبر به دست من نبود تا شاید می شد ببینم ... می بینی خواهر ... من...ته مانده ای از خودم! برای خودم میگریم..! برای دستهای منجمدم که از اضطرابی نامعلوم بی امان میلرزند... و من هیچ ندارم بگویم.. تا کمی آرام بگیرند برای خودم میگریم که هر بار در چشمان آینه خیره میشوم پسری را میبینم که حتی ته مانده ای از من سابق نیست و این باعث میشود که کمتر به سراغ آینه بروم می بینی برای خودم میگریم که هیچ آرزویی برایم باقی نمانده و به فردایی روشنتر ...امیدم کمتر از شفافیت مردابی است که جسد مرا زنده زنده به نیش میکشد و من حتی دست و پا نمیزنم دست و پا نمیزنم و تمام این شب را تا صبحی که هرگز سر نمیزند برای خودم میگریم که هر چه ببارم اشکهایم تمامی ندارند.

راوي نخستین

اینکه در آغاز تمام شدیم یعنی آغاز و پایان بر هم منطبق گردیده و وقتی از پایان آغاز کنیم یعنی از آغاز آغاز می کنیم. عجب گزاره ای شد خانم شاعر. اند منطق ارسطویی. ولی واقعا شمای هنرمند صاحب اثر صاحب قریحه چرا اینقدر دردمندانه مقولات را رصد می کنید. شما که آن صافی خداداد را برای زدودن ناخالصی ها در روح پرورانده اید. شما دیگر چرا؟

سید رضا موسوی

من از خوندن متن شما لذت بردم و یه توصیه میکنم در این آشفته بازار که همه میخوان معشوق یا معشوقه باشند تو مثل من ساده دل عاشق نشو هرچند تو یک معشوق بر وزن مفعول بیش نیستی اگر من عاشقت نباشم...العاقبــه للمتقین و من الله توفیق