کبوتری که زیادی بلند پرواز است

چراغ قرمز میشه...  توقف می کنیم. بی هیچ حرفی باید ایستاد . قرمز یعنی فرمان ایست .  توقف می کنم و دل به بارون میدم.توقف می کنم بارون دل به دلم میده... تو دلم میگم کاش بیرون از حلقوم این هیولای آهنی بودم تا چشم کنجکاو هیچ عابری خیسی و ناهمواری چشم هام رو گردن گریه نمی نداخت. 

خنده داره اما دچار حس خوشایندی شدم به چراغ قرمز. به این ایست زوری. به این توقف صد و بیست ثانیه ای . مثل مرده از مرگ برگشته ای هستم که برای مرور تمام زندگیش بهش صد و بیست ثانیه مهلت دادن

احساس می کنم دیگه نمی خوام به زندگی برگردم. می خوام پشت همین صد و بیست ثانیه برای همیشه توقف کنم و همه چیز با من توقف کنه و ...

ساعت دستم بعد از نبضم دومین چیزی بود که امروز از حرکت ایستاد...

 

 

 

/ 0 نظر / 21 بازدید