"کرگدنی در پالتوی ابریشمی "

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هنوز سردی انگشت اشاره م رو روی دکمه send تلفنم حس می کنم...

که همونجور منجمد موند و خون تو رگاش خشک شد

و اصلن یادم نمیاد چقدر سیل از چشمام ریخت که دیگه نتونستن دنبال کلمه هایی که تند و تند روی صفحه تلفنم خط می نداختن بدون ...

فقط یادمه که ...

 

قسمت این بچه هم این شد که بعد از من بذارنش سر راه... 

 

مست در آغوش عشقت پادشاهی می کنم

 روی پا انداختم پا و خدایی می کنم

 هی مژه برهم زدی آتش به جانم ریختی

 دلبری کردی که حالا دلربایی می کنم

تا پلنگیدی میان خواب های رنگی ام

 عهد کردم چشم هایت را هوایی می کنم

سخت جانی کردم و حالا بدست آوردمت

 تا تورا می بینم احساس رهایی می کنم

 دوری از آغوش من گاهی و ...،فکرش را نکن

 چون به زخم فاصله بی اعتنایی می کنم

تا شما ماه شبم باشی و خورشید غزل

 من خودم کابوس هارا مومیایی می کنم

 باشد اصلن هرچه می گویند چشمانت قبول

 من که گفتم ناز چشمت را گدایی می کنم

کهربایی چشم من، ای چشم هایت معجزه

 خستگی های تورا دعوت به چایی می کنم

 عشوه می ریزم به جای چای توی استکان

 با همین ترفند از شب رونمایی می کنم

 در نبردی تن به تن با دکمه پیراهنت

گرم این لشگر کشی ، کشورگشایی می کنم

 بند بند این قلمرو تحت فرمان من است

 چون تو تسلیم منی خوش اشتهایی می کنم...

 ...

 مادر این بیت ها دیشب سر زا... تسلیت!

 از هر آنچه پیش آمد عذرخواهی می کنم

 

بنفشه ابوترابی ...

 پ.ن

 

 

 تا آخر عمر در برابر اون کسی که به خودت علاقه مندش کردی مسئولی...

 

گوشه ای از "شازده کوچولو "

بازم پ.ن

 

عمری گمان می کرد اهل آسمان باشم

یا لااقل با آسمان هم آشیان باشم

دیشب ورق برگشت ! از چشمم نقاب افتاد

...

باور نمی کرد از تبار دشمنان باشم...

 

.

/ 0 نظر / 16 بازدید