شهرزاد قصه گوی من...

 

 

...پیر ِ پیر بود

...با دلی جوانتر از خمیده های درد من

...با نگاهی از گذشته های سبز خاطره

...مخمل نگاه او همیشه باغ پنجره

ًٍَُِّ ٓ

...جاری از لبان غنچه گونه اش

...قصه های رنگ رنگ و خواندنی

...قصه های عاشقانه و به یاد ماندنی

 ٓ

...دستهای پیر و مهربان او

...قصه نوازش و ترانه بود

...بهر خوابهای رنگی شبانه های من

...بهترین بهانه بود

...یک بهانه همیشگی و ناب

...بیدهای رنگی نگاه او به گونه ام به پیچ و تاب

...عاشق غرور چشمهای او همیشه من...

 

...بال می گرفتم از همیشه ها بسوی او چو قو

...سمت آسمان آبی و همیشه صاف شانه های او

...سر به شانه اش چه بی بهانه سبز می شدم

...باغ باغ...برگ برگ...خواب خواب...

...مست قصه های ناب

 

...مهربان و شاعرانه می سرود

...پندهای خوب خوب

...رفت!...بی بهانه ...بی خبر

...از همیشه های بی جوانه ام

...تا همیشه های بی ترانه ... تا ته سفر

...یک سفر به دورهای خاطره

...آخر انهمه غرور پشت پنجره...تا همیشه سایه شد...

...کوچ تلخ ناگهان

...گاه های تلخ را روانه کرد...

...سمت خوابهای من

 

...حرف تازه ای نمی زنم...خلاصه می شوم!

...قصه گوی لحظه های ناب من

...تا ابد به خوابها لباس شد...

...مرگ را به خویش خواند...

...فارغ ازهراس شد..

.

.

.

..

...افسوس که قصه مادربزرگ راست بود...

...همیشه یکی بود...

...یکی نبود...

...بنفشه

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غمی شیرین (علی)

خندههاي گاه گاه انگار ره گم كردهاند يا كه هقهقها تقيه در تبسم كردهاند منقرض گشته است نسل خندههاي راستين فصل فصل بارش اشك است و شط آستين آنچه اين نسل مصيبت ديده را ارزاني است پوزخند آشكار و گريهي پنهاني است گرچه غير از لحظهاي بر چهرهها پاينده نيست پوزخند است اين شكاف بيتناسب، خنده نيست مثل يك بيماري مرموز در باغ و چمن خندههاي از ته دل ريشهكن شد، ريشهكن الغرض با مالهي غم دست بنايي شگفت ماهرانه حفرهي لبخندها را گل گرفت ×××××× اشكهاي نسل ما اما حقيقي ميچكند از نگين چشمهاي خون، عقيقي ميچكند ×××××× ماجرا اين است: مردار تفرغن زنده شد شاخه هاي ظاهرا خشكيده از بن زنده شد آفتابي نامبارك نفسها را زنده كرد بار ديگر اژدهاي خشك را جنبنده كرد قبطيان فتنهگر جا در بلندي كردهاند ساحران با سامريها گاوبندي كردهاند!

غمی شیرین (علی)

من ز پا افتادن گلخانهها را ديدهام بال تركشخوردهي پروانهها را ديدهام انفجار لحظهها، افتادن آوا، ز اوج بر عصبهاي رها پيچيدن شلاق موج ديدهام بسيار مرگ غنچههاي گيج را از كمر افتادن آلالهي افليج را در نخاع بادها تركش فراوان ديدهام گردش تابوتها را در خيابان ديدهام گردش تابوتهاي بيشكوه آهنين پر ز تحقير و تنفر، خالي از هر سرنشين در خيابان جنون، در كوچهي دلواپسي كردهام ديدار با كانون گرم بيكسي! ديدهام در فصل نفرت در بهار برگريز كوچ تدريجي دلها را به حال سينهخيز سروها را ديدهام در فصلهاي مبتذل خسته و سردرگريبان - با عصا زير بغل - تن به مرداب مهيب خستگيها دادهاند تكيه بر ديواري از دلبستگيها دادهاند پيش چنگيز چپاول پشت را خم كردهاند گوشهاي از خوان يغما را فراهم كردهاند ماجرا اين است، آري ماجرا تكراري است زخم ما كهنه است اما بينهايت كاري است از شما ميپرسم آن شور اهورايي چه شد بال معراج و خيال عرشپيمايي چه شد پشت اين ويرانههاي ذهن، شهري هست نيست؟ زهر اين دلمردگي را پادزهري هست؟ نيست

غمی شیرین (علی)

ساقهي اميدها را داس نوميدي چه كرد؟ با دل پر آرزو احساس نوميدي چه كرد؟ هان كدامين فتنه دكان وفا را تخته كرد؟ در رگ ايمان ما خون صفا را لخته كرد هان چه آمد بر سر شفافي آيينهها از چه ويران شد ضمير صافي آيينهها شور و غوغاي قيامت در نهان ما چه شد؟ اي عزيزان! «رستخيز ناگهان» ما چه شد؟ دشت دلهامان چرا از شور يا مولا فتاد از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد ×××××× صورت انديشه ام سيلي ز دريا ميخورد آخرين برگ از كتاب آبها، تا ميخورد ××××× البته قسمتی دیگر داشت اگر عمری باقی بود و شما اجازه فرمودید ارسال خواهم کرد ***** بدرود

جاویدنیا

سلام در باب فیلم Inception این پست http://put85.mihanblog.com/post/665 مطالعه کنید.

غمی شیرین

درود گرامی همیشه دوست داشتم تولد دومم تنها خودم باشم و خودم یا خودم باشم و خدا چه فرقی دارد وقتی خواستن توانستن است و چه زجری دارد توانستن این خواستن فقط یک راهنما داشتم و تنها یک راهنمائی از او درک کردم من های دروغینت را دور بریز تا با یک هدف روبرو شوی تا تکلیفت با خودت و تکلیفت با خدا مشخص شود این شعر نبود به یاد معلم شهید دکتر شریعتی و یاد کسی که مرا دوست خواند انسانی خوب همان آتش وارانه AZER مثل شو همره بلبل بلب هر مهوش واقعاً چه فرقی می کند تقدیم به تو با احترام بدرود

غمی شیرین

درود گرامی خواهرم ادامه شعر ********* جان تاريك من اينك مثل دريا روشن است صبحگون از تابش خورشيد مولا روشن است اندك اندك تا طپيدنهاي گرمم ميبرد در دل دريا فرو از شوق و شرمم ميبرد «قطره ي سرگشته ي عاشق» خطابم ميكند با خطابش همجوار روح آبم ميكند تيغ يادش ريشهي اندوه و غم را ميزند آفتاب هستي اش چشم عدم را ميزند اينك از اعجاز او آيينهي من صيقلي است طالع از آفاق جانم آفتاب «ياعلي» است «ياعلي» ميتابد و عالم منور ميشود باغ دريا غرق گلهاي معطر ميشود چشم هستي آبها را جز علي مولا نديد جز علي مولا براي نسل درياها نديد موج نام نامياش پهلو به مطلق ميزند تا ابد در سينهها كوس اناالحق ميزند قلب من با قلب دريا همسرايي ميكند ياد از آن درياي ژرف ماورايي ميكند اينك اين قلب من و ذكر رساي «ياعلي» غرش بيوقفه ي امواج، در دريا «علي» موجها را ذكر حق اينسو و آنسو ميكشد پير دريا كف به لب آورده، ياهو ميكشد

غمی شیرین

مثل مرغان رها در اوج ميچرخد دلم شادمان در خانقاه موج ميچرخد دلم موج چون درويش از خود رفتهاي كف ميزند صوفي گردابها ميچرخد و دف ميزند ناگهان شولاي روحم اغواني ميشود جنگل انبوه درياها خزاني ميشود كلبهي شاد دلم ناگاه ميگردد خراب باز ضربت ميخورد مولاي دريا از سراب پيش چشمم باغهاي تشنه را سر ميبرند شاخه هايي سرخ از نخلي تناور ميبرند خارهاي كينه قصد نوبهاران ميكنند روي پل تابوتها را تيرباران ميكنند در مشام خاطرم عطر جنون ميآورند بادهاي باستاني بوي خون ميآورند //// صورت انديشه ام سيلي ز دريا ميخورد آخرين برگ از كتاب آبها، تا ميخورد ××××××× ×××××× روحش شاد و یادش گرامی باد بدرود هر آنکه هستی

رضا کیانی

سلام اشعار زیبایتان روح نوازند ... پاینده باشید و همیشه عاشق

خیلی وبت قشنگه .خوشحال میشم به وبم سر بزنی. موفق باشی... .[گل]

سما

خواهر عزیزم ممنون که به شعر منم سر زدی درود