م ت ر س ک

چشم در چشم میشوم
با مترسکی که خودش
بیشتر از کلاغان می ترسد
اما...
اما چشمان گستاخش را گرد می کند تا تضاهر کند...
تضاهر کند به شجاعت...
در باور من _ کلاغ
آسمان کبود تر از انیست که افسانه ها می گویند
و قصه های مادر بزرگ
همیشه خبر از کلاغی میداد که به خانه نرسید
ولی مترسکی هم به چوب نخواهد ماند...
کلاغ هم نوک نزند
باد و باران و ...

/ 3 نظر / 6 بازدید
میترا

سلام بنفشه ی عزیز خوشحالم که از تو می خوانم و خوشحال تر که هستی بسیار زیبا سرودی عزیز دل از مترسکی که خود بیشتر، از کلاغان و گنجشکان و... می ترسد و روزی خواهد آمد که او هم بر چوب نخواهد ماند و چوب جامانده از او، تنها نمایش صلیبی باشد بر گور خود در سینه ی این دشت بزرگ! سلامت باشی و برقرار و چون همیشه سبز و بهاری و غزلخوان[گل]

حمیدرضایعقوب زاده

سلام خانم ابوترابی عزیز روز ها می گذرند و خاطره می شوند نه تمام روزها بلکه روزهای ویژه که گاه تلخ و گاه شیرین حوادثی را رقم می زنند اما خاطرات امروز شما شعر های عمیقی ست که شاعرانگی شما را به اوج می رسانند دریابید از این جوی رودی بسازید تا شمارا به دریای بودن بکشاند شعر امروز شما حقیقت این ادعاست امروز چگونه ایید؟ خوبید انشالله تابعدبامهر[گل] آن روز که زمین در بیگ بنگی بزرگ زاده می شد ما ! آنجا بودیم؟ آنجا کنار ابرهای خاکستری؟ تقدیم بشما بداهه و نصفه ببخشید

محمد رفیعی

حاکمی بود که وقتی مخالفانش زیاد و زیاد تر شدند و علیه اش راهپیمایی کردند، خودش در صف اول آنها قرار گرفت و شعار "مرگ بر حاکم" میداد و چون قرار نبود حاکم داشته باشند به عنوان "پیشوا" انتخاب شد! سلام دوست عزیز آیا شما هم جزءاین 7% هستید که ...( به پست جدیدم در وبلاگ مراجعه کنید )