دو کلمه حرف بی روتوش

 

یه عاشق گاهی دلش می خواد یه جیب سیزده در هجده، درست جای قلبش  بدوزه رو پیرهنش ، عکس عشقش رو بزاره توش، بعد همه بار و بندیلش رو بریزه تو یه کوله پشتی و بندهای کتونی ش رو ضربدری ببنده و پشت پاش گره بزنه، هدفنش رو بزاره رو گوشش و به صدای عشقش گوش بده و همینجوری که دستاش رو کرده تو جیبش...بره...بره...بره...بی اینکه حتی به مسیر فکر کنه...فقط بره....بره که برسه...

یه عاشق گاهی هم دلش می خواد یقیهء عشقش رو بگیره و از وسط همهء رویاهای رنگی که دم به دقیقه مثه سر کشیدن آب انار،دهن تخیلش رو آب می ندازن بکشه بیرون و بنشونتش روی یه نیمکت چوبی که زیر یه درخت بید مجنون پیر باشه و نور نارنجی یه چراغ از یه زاویه مایل و هیجان انگیز به همهء برگ های پاییزی که روی زمینش ریختن قد بهار جون بده...

بشینه دوزانو روبروش و از پایین پایین زل بزنه تو چشاش و خیالشم تخت باشه که بی هیچ کلمه ای یا جمله ای همه حرف های دلش رو خلاصه کرده تو برق چشاش و ...

چه بهتر اگه این نیمکت چوبی روی دورترین و  خاکی ترین مسیر یه کوه بلند باشه که از هیچ طرفش منظرهء هیچ شهری پیدا نباشه...

 

یا گاهی دلش می خواد یه قایق دو نفره بسازه ، دوتا پارو بهش بچسبونه، روی چهارده تا ورق A4 بهم چسبیده دریا بکشه، روی پونزدهمی ش افق...یه لنگر بزرگ مقوایی درست کنه، دست عشقش رو بگیره و بنشونتش تو قایق...بشینه رو بروش و تو چشماش نگا کنه...تو چشماش غرق شه و پارو بزنه...پارو بزنه...پارو.......... همونجاهایی که یواش یواش میشه تو افق محو شد لنگرش رو برداره و بندازه اون ته مه ها....

تمام ساعت هارو بخوابونه...بعد بدون ترس از تموم شدن وقت فقط زندگی کنه.

 

حتی گاهی دلش می خواد یه چتر نجات برداره، نه واسه نجات پیدا کردن...نه!...واسه معلق شدن...واسه بی وزنی

چتر نجات رو بپوشونه تن عشقش، عشقشم با همه وجود بغلش کنه. با هم از در باز یه  موشک کاغذی خاکستری رنگ بپرن بیرون...

که بیرون از جو اینهمه زمینی شدن نفس های عمیق بکشن....خیلی عمیق.

دو تا عاشق می تونن طول یه کوچه باریک شصت ثانیه ای رو که لوندی برگای زرد و نارنجی پاییزی و دلبری خورشید پشت ابراش رویایی صادق ازش ساخته، قد یه عمر زندگی کنن...

دوتا  عاشق هیچوقت وانمیسن تا آرزو ها براشون  جشن فارغ التخیلی بگیرن...

عاشقا رویاهاشونو زندگی می کنن...

به همین قشنگی و سادگی

/ 0 نظر / 7 بازدید