فصل الخطاب

_________________

من

با تمام شعله ها دست به یکی کردم

بگذار وجب به وجبم را به آتش بکشند بی پروا

دلتنگی هام عالم و آدم را می سوزاند 

و این خاکستر از من به جا مانده را معرفت بادهای بی منت به دست تو می رساند بی شک

بگذار پیش از آنکه اعتراف کنم به تمام گناهان نکردهء به گردن گرفته ام

چند خطی پچ پچ کنم زیر گوش ورق پاره های لت و پاری که بی هیچ چشم داشتی

بی هیچ ادعایی

بی قراری های کجکی و بد خط منی لبریز از "دوست داشتن"_[تو]یی که بی واسطهء هیچ حرف ربطی به تمام تمامیتم مربوطی. ..

تویی که همه ام همه ات را جار می زند با تارهای حنجره عشق ، 

ثبت می کنند به طول تاریخ تو در توی عاشقانه ها...

...

[دوستت دارم] و تمام ماجرا این است...

 

 

بنفشه ابوترابی

/ 0 نظر / 7 بازدید