و...هفته ای بی تو

چه سخت دلخورم از جمعه تمام شده


و از پریدن خواب شب حرام شده


دوباره پا شدم از دنده چپم امروز


که از تب تو بمیرم به عادت هر روز


تمام جام وجودم لبالب از غم شد


و حجم دست تو از خلوت منم کم شد


غم نبودنت اینجا کنار آغوشم


و خواب خوب نگاهت که گشته تن پوشم


و من که شکل تپشهای قلب رگبارم


به یک اشاره کوچک چو سیل می بارم


صدای هق هق من پشت خنده پنهان شد


و شنبه عازم دلگیری خیابان شد


و من که پر شدم از طعم تلخ پوسیدن


به سر دوباره پراندم خیال بوسیدن


و لب به لب شدم از شوق دوستت دارم


و عکس چشم تو را می زنم به دیوارم


صدای پای تو اینجا نیامد و امروز


به خواب خاطره پیوست و شنبه شد دیروز!


گذشت شنبه عاصی زعمر تقویمم


و من زباغ شب اینجا ستاره می چینم


دوباره می کنم اکنون به گوشها پنبه


و خواب دیدن رویای خوب یکشنبه


که می خورد گره با دیدن توام آیا؟؟؟!!!


مرا کشانده به سمت سرودنی زیبا


به کنج ذهن ترم یک ترانه می سازم


و دل به عشق تو با صد بهانه می بازم


صدای پچ پچ محوی به گوش من پیچید


کسی برای حضور تو خواب بد می دید


و خواب تلخ نبودت دوباره شد تعبیر


و من دوباره شکستم به حکم این تقدیر


صدای پای دوشنبه مرا دوباره چزاند


و بغض سرد و عجیبی مرا به گریه کشاند


همان دوشنبه هیزی که دلبری می کرد


که درد می شدم و او قلندری می کرد


تو هم نشد که بیایی و باز شب خندید


و حس لمس خیالت به گونه ام رقصید


همان دوشنبه! ولی رفت و درد جایش ماند


تب سه شنبه به لب خنده ای به طعنه نشاند


سه شنبه هم نرساندم به دیدنت انگار


به مرز گریه رسیدم و می کنم انکار


که زنده ام! نه! خدا شاهد است من مردم


ولی خیال تو را تا ستاره ها بردم


که زنده ام به خیالی که دور از دست است


دلم برای تو تنگ است و دست من بسته ست


دوباره از سر خط!!!فکر می کنم شاید


که چهار شنبه بیاید !ببینمت! باید!!!


چهارشنبه که اصلا! نمی شود !...لعنت!


گرفته راه نفس را سکوت بد طینت


و پنجشنبه که تعطیل می شود تقویم


و خنده ای که به حکم خدا شده تحریم


و می روم که کمی دور باشم از اینجا


ولی تو با منی هر لحظه...هر کجا...هر جا


کنار نبض تو نبضم چه سخت بی تاب است


و لحظه های من اینجا ز جنس مرداب است


و حال من بد و بدتر ، شبیه پاییزم


و قطره قطره چو باران ز سقف می ریزم


چه بد صبورم و اینجا ز درد می میرم


کنار عکس تو هر لحظه عشق می گیرم


طنین ساعت شماطه ای چه بی رحم است


تمام بودنم اینجا شبیه یک وهم است


و جمعه!!! وای دوباره چه تلخ در راه است


تمام حس من اینجا خلاصه در آه است


دوباره دست من و خط خطی و شعر فروغ


دوباره مرز میان حقیقت است ؟؟؟ و دروغ؟؟؟


دوباره سنگ مزار فروغ و گل باران


دوباره چک چک احساس و نم نم باران


و با خیال تو برگشتن از تب تقدیر


و قلب من که چه محکم شده به تو زنجیر

و پا به پا من و من ،روی شیب تند مسیر


و یاد عکس تو و لحظه های گرم کویر

دوباره می دود از عشق ،خون به رگهایم


تو با منی،تو وجود منی و دنیایم...

من از خیال نبود تو سخت می میرم


کنار عکس تو هر لحظه عشق می گیرم...

 

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
کیوان

درود قلبی از احساس لبریز چیزی که درون مایه ی استحکامات شعری شماست و قل قل هیجان بدوی... از صحبتی که گذشته است شعری بع میان آمده که غصه های مخاطب را شیرین مینماید این حسنیست که کسی را این نیست غربتی هویدا از معصومیتی قریب و نزدیک در هجاها میلرزد و ترسی از هفته هایی خاکستری اینجا دنیای بیرون...درون آدمهاست

سعید مبلغ ناصری

درود در سایت شعر نو از خواندن این شعر بسیار لذت بردم . گویا ارسال نظر را غیر فعال کردید.

مجنون

[تایید]بی نظیر بود استاد عزیزم آفرین

مهدی

چقدر خوب حرف دل زدی...