ایستاده روی زانو...

 

 

اینجا بشنوید

 

...

درد می کشم ...با مسکن حتی!

صبح که می شود
حَبِ بی خیالی بالا می اندازم
شب که شد
خُماری می کشم
روزها تکرار مکرراتند و شب ها
تراژدی آفرینش
ممیزی های ذهنم
هر روز سخت گیر تر می شوند
کلمه ها را سانسور می کنند
جمله ها را قیچی
تیترها را ...پاک!

از اینهمه گلاب، بوی مرگ می آید...


بنفشه ابوترابی

 

در آوای دل

 


 

 

 

پ.ن


تا چند دقیقه پیش ....کلی واژه، در پیاده روی ذهنم اعتصاب کرده بودند و آزار می دادند...اما حالا، خالی ِ خالیم از هر کلمه و هر جمله و ...حتی از هر گلایه
پس فعلا خوبم...
خوبم...
درست شبیه آخرین چراغ روشن اتوبانی خالی
...دقایقی مانده به خاموشی

بنفشه

 

 "کمی دلگرمی با چاشنی لبخند"...یا همان تراژدی آفرینش!

 نامه مخاطب هم که نداشته باشد...

به کسی که بینابین حروف الفبا دنبال خوشبختی می گردد

 

 

می نویسم حرف دارم، می خوانی ...سکوت... باور نمی کنی که کاسه داغ تر از آش اینروزها از قید و بند مثل ها بیرون زده باشد و لباس بودن تنش کند که بیاید و بی هیچ ...حالا هر هیچی ! بخواهد دستت را بگیرد که تو ِ سرمایی همیشه تا گوش قرمز...نوک انگشتانت از تنهایی گز گز نکند... گلویم باد کرده و شبیه ستونهای آجری  ، خشک شده...

چشمهای تو را می شناسم. نه از نزدیک. از ورای این کلمه ها. از ورای اینهمه اشک که نمی باریشان...چشمهای تو را می شناسم. ..حتی لحن حرفهای نزده ات را. حتی جنس  نامرغوب خوب نبودنهای همیشه فراری  تو را. غریبگی می کنی با من ِ مثلا خودی ِ بی خودی! حس روزهای بچگی را شبیه شالگردن پیچیدی دور گلویی که تا خفگی یک پیچ فاصله دارد، که به سرما فحش ندهی؟ خودت هم خوب می دانی که کسی اینهمه نگرانت نمی شود، که می شوم.این روز ها  روی مرکز ثقل مفهوم جنسیت تاب میخورم...درد میکشم... متهم میشوم. اما کنار نمی کشم! که گاهی فکر می کنم این شاید تنها کاری ست که نمی توانم..."من نمی توانم نسبت به آدمهای اطرافم بی تفاوت باشم"...به آدمهایی که بیشتر از یک آدم "مهم" می شوند. ...

 آهای....
تویی که نمی دانی و نمی دانی و نمی دانی
چرتکه دست گرفته ای که چه را حساب کنی
مگر فلسفه فاصله را می شود جمع زد با سکوت؟
مگر منطق نمی شود را می شود ضرب کرد در جبر فراموشی؟
مگر می شود اینهمه فراق را به توان رساند؟
چرتکه ات را زمین بگذار
قلمت را بردار
دوباره از سر خط...
شعر بنویس

 

گفتنی زیادست...من ولی...

حال من هم خوب نیست.......تو هم هر جور می خواهی فکر کن!...فقط فکرهای بد نکن!

 


/ 25 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی

ای جاری در حسرت آه های من آیا نباید حیران باشد عاشقی که نام معشوقش را نمی داند؟ خانه به دوش نباشد بی خبر از دیار معشوق؟ من! خودم را با تو شناختم اما هنوز گم ام در تو بیگانگی نکن با من و مخواه بیشتر از این شکستنم را. بهار را بیاور در هجرتی سبز که کوچه ها منتظرند. چقدر بی تابم چقدر سخت می گذرد بر من این فراق. . و زن که در تپش یک سرود پنهان بود زنی که دغدغه شعر های من آن بود زنی به شوکت یک آسمان ستاره و ماه زنی که در همه رگهای مرده ام جان بود زنی که یک بدن از ساقه های گندم داشت به برزخی که در آن بهترین وا نان بود دریغ از آتش این دل حذر نکرد و شکست و بیم من که همه از خیال باران بود سکوت لحظه ی اکنون ببین و هیچ مگو شکستن دل انسان چقدر آسان بود. . آفاق دور دست ملتهبند و قاصدک ها بد نام اگر اختیار با من بود دو واژه را گردن می زدم سفر! انتظار! . بهترین ها را به قربانگاه می بردم اما قرار چیز دیگری بود من بازیگر خوبی نبودم. فصل اول،شاید فصل تو

هيچ شده از هست

با حس عجیبی ، با حال غریبی / دلم تنگته پر از عشق و عادت ، بدون حسادت / دلم تنگته گله بی گلایه ، بدون کنایه / دلم تنگته پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی / دلم تنگته تو جایی که هیشکی ، واسه هیشکی نیستو ، همه دل پریشن! دلم تنگه تنگه ، واسه خاطراتت ، که کهنه نمیشن دلم تنگه تنگه برای یه لحظه ،کناره تو بودن یه شب شد هزار شب ، که خاموش و خوابن / چراغای روشن ****** منه دل شکسته ، با این فکر خسته / دلم تنگته با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک / دلم تنگته ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته! مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه / دلم تنگته دلم تنگته … یه شب شد هزار شب ، که دلغنچه ی ما ، قرار بوده واشه تو نیستی که دنیا ، بسازم نرقصه ، به کامم نباشه چقدر، منتظرشم ، که شاید از این عشق ، سراغی بگیری! کجا ، کی ؟ کدوم روز؟ / منو با تمام دلت میپذیری؟! منه دل شکسته ، با این فکر خسته / دلم تنگته با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک / دلم تنگته ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته! مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه / دلم تنگته دلم تنگته …

هیچ شده از هست

به کدامین گناه نیست شدم و به کدامین گناه دوباره هست می شوم نه گناه می کنم نه تو را مجبور می کنم به گناه !

دیلماج من و خدا نباش، خدا به هر سری داناست ...

وقتی درد می کشم... سر می برم تو را........... تو داد می زنی...!

رضا

سلام زیبا بود پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا و در آن باغ کسی می خواند که خدا هست، دگر غصه چرا؟!؟!... آرزو دارم:خورشید، رهایت نکند غم، صدایت نکند ظلمت شام، سیاهت نکند و تو را از دل آنکس که دلت در تن اوست حضرت دوست جدایت نکند... [گل]

الف

کتاب شدم بدون تیراژ. اگه آرد سه صفر هم باشی ،بازم الکت میکنن. سر که هوا میره زمین جاخالی میده. با هر چشمی بدی با همون چشم میگیری.

راوي

این متن "نامه مخاطب هم داشته باشد . . ." خیلی عالی بود. ای شاعره نثرنویس هم نسل من. باز هم از این نامه های بی مخاطب بنویس. شاید بالاخره آن کسی که می خواهی بخواندشان و سرشار از شعفت کند. چون نمی دانم چرا احساس کردم واقعا مخاطبی داشته. و خوشا به احوالش و روزگارش که چون شمایی برایش نامه می نویسد. بدرود.

س.ح.ر

چه شعری ، چه متنی ، نقد نمی کنم چون دل نوشته است ... دکلمه زیبا بود ، فقط روی آوا ها و حس ها بیشتر کار کن ، دکلماسیون در شعر خیلی زیباست ... می تونی فریاد بکشی ، ضجه بزنی ، گریه کنی و بخندی ... اما از سادگیش هم لذت بردم :) از این همه گلاب ، بوی مرگ می آید ... چه تصویر فوق العاده ای :) مرسی

هانیه

محشری دختر ...