فاصله را می بلعم...

روبرویم تا فراسوی فراسوی افق دریاست

 

نیمه خورشید در دریا چنان پیداست

 

گویی با دریا هم آغوش است و می نازد به این احساس

 

گویی از آغوش این دریا چنان مست است...

 

چنان مست است که از نیرنگ شب غافل شده ست و سخت

 

می بوسد لب شیرین دریا را

 

آه

 

دریای من از من دور...اما چنگ در آغوش من  دارد

 

می خرامدروی قلب بی قرار من به طنازی

 

می شوم  لبریز از رویای امواج خروشان تن گرمش

 

می شوم خورشید بی پروا

 

می شوم همبستر دریا

 

می شوم مدهوش احساسی که در من شعله های عشق می ریزد

 

مست مست از این هم آغوشی

 

بوسه های گرم خود را بر تنش چون شاخه های تازه  ارکیده می کارم

 

از نگاهم عشق می بارم

 

وای

 

ای دریای آرامش

 

تو را من دوست می دارم...

 

تو را من دوست می دارم...

 

تو را من دوست می دارم...

/ 5 نظر / 10 بازدید
محمود

سلام ... چه تصویر سازی زیبایی ! فوق العاده زیبا بود ... ممنون !

کیوان

اینجا کودکی آرمیده است کودکی که فکر میکند بزرگ شده اما در جلوی این احساس.و.. سروها راست قامتند راست قامتند هنوز من اینجا وامدارم وامداری که کسی را وام گرفته است

قافله عمر

سلام دوست عزیز میخواستم یه احوالپرسی داشته باشم و هم به وب تون سربزنم چون مدتیه سر نزدم. موفق باشید[گل]

رویا...

عجب... شب که می آید...چه خورشید بخواهد و چه نه... تو هم بی خیال باش...غروب را تماشا کن