دلم هواتو کرده و سکوت من تعمدی ست....

 

 

 

یادم میاد یه آهنگ از گوگوش بود که یه دوره خیلی طولانی مدام گوش می دادم...

راستش شده بود برام مثه لالایی وقت خواب...

"ما به هم نمی رسیم..........................مثه خورشیدیم و ماه

تن تو خاک بهشت............................تن من پر از گناه

من به دنبال تو با پای برهنه................تو جوون و تازه ای من پیر و کهنه"

امروز از سر نمی دونمهای همیشگی ،حمله کردم به آرشیو کاستهای قدیمی و هوس کردم دونه دونه بیارمشون بیرون و با هیجان تماشای گذشته...گذشته های هم دور و هم خیلی دور ، اونم درست پشت پلکم ...که از سر قضا و قدر هیچوقت ازم خیلی فاصله نگرفتن...چنگ بزنم وسط خاطره ها و یه دل سیر زیر و رو شم...

========================================

بعدش یاد یه قصه افتادم که خیلی خیلی بلند تر از یلدا  هایی که گذروندم

و خیلی تلخ تر از قهوه ترکی که اولین بار سر چهار راه استامبول! خوردم

و خیلی سرد تر از آب یخی که ریخت روی سرم

و...

و...

و...

اما همینقدر بگم...


خورشید خانم قصه ما........

.

.

.

خورشید خانوم.... چارقد مشکی نمی خواس!

دلش از دنیا پر بود. از زمین و زمان. ماه که اومد و دعوتش کرد...قند تو دلش آب شد...می دونین چی می گم...می دونم!

دستی به سر و صورتش کشید و دلهره های کشنده شو ، قایم کرد زیر خنده های احمقانه ش!

آره! احمقانه!

خورشید خانوم! می دونست ...می دونست بین اون و ماه یه روز تموم فاصله ست. ...

می خندین؟!

گاهی فاصله قد پلک زدن، همه آرزوهاتونو به باد می ده

آره قبول دارم...دلا باید جفت و جور شن...چرخ دنده ها!!!

آخ از این چرخ دنده ها...!!!!!!!!!!!!!.. آخ....

....

سخته...نوشتن ثانیه ها سخته...

ماه مهربون ...گلوش گیر کرده بود پیش خورشید خانوم قصه...

تنهایی هاش درد می کرد

به خیالش که اگه خورشید باشه و بتابه تو لحظه هاش...همه چی حله!!!

خب..خب پیش میاد دیگه...نمیاد؟!

گاهی سیب ها هم اشتباهی میوفتن...باید انداخت تقصیر جاذبه؟!!!

خورشید اومد و موند و سوزوند...

اما بی انصافیه اگه نگم عاشق ماه شد...عاشق  صداقت ماه شد...

اما سوزوند...

دست خودش نبود...بلد نبود عاشقی کنه! ...شایدم یادش رفته بود...

...

ماه دلش می خواست بمونه...اما نمی تونست...نمی شد...نشد!

.............

.

.

.

دنبال چی هستی؟...قاتل بروسلی؟

نگرد...تهش معلومه دیگه....خورشید روزا در میاد...

ماه شبا................................

 

 

یه غزل نصفه نیمه نوشتم واسشون...

ببخشیدم دیگه...

 

قسمت نبود "عشق"، بیا" بی خیال" شیم

               قربانی قضا قدر و خواب و فال شیم!

چون میوه ای رسیده ببین "دل" سقوط کرد

               یکبار هم به خاطر من...کال _کال شیم

از تلخی " سکوت " رسیدم ببین کجا؟

               لطفی بکن بیا که پر از " قیل و قال " شیم

سرمای فصل رابطه از سوز " برف " نیست

               یا شایدم که هست...بیا جنس " شال " شیم

تا هفت شهر عشق، نه من زنده ام نه " دل "

               می بلعم این مسیر،اگر خواب بال شیم

رویا عجیب نیست...حقیقت کمی گُم است

               جان مرا بگیر و بیا که....... محال شیم

 

بنفشه...
...........................................

 

وقتی درد می کشم...

سر می برم تو را...........

تو داد می زنی...!

 

 

همین!

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خیال

/.../ زندگی را با ساعت حاشیه کلبه ای کوک کردم که همیشه خواب بود ! در هزارتوی این پنجره ی رو به آسمان یک جو لبخند بی مکر نم یابیم . خوشیم که فرادیمان رنگ اسمانش ابی تر است و خوش تر که آب به گلدانی می دهیم که عمریست خشکیده ! می بینی بازیگر شده ام ! تاس را چنان می چرخانم که نرد با تمام مهره هایش سر تسلیم فرود می اورد . آس را چنان بر میز می کوبم که 52 برگ همه دلو میگردند و ...... آخرش چی ؟ یک مشت شیشه ! . شاید کسی شکسته است . شاید ..... هیچ بردی بی باخت نیست !

abbas

chegadr khob nvshtyi rastesh neveshtyi matnet mano behstr gereft ta sheret , khli gasahng bod

مهران

سلام . اتفاقا زیبا بود . موزیک وب فضا رو دلنشین کرده و با خوندن غزلتون می چسبه . این آهنگ گوگوش رو خیلی دوست دارم . ممنون .

شهراد ميدري

درود كليددار باغ فيروزه! بدور از چشم گلهاي حياطم كنار آههاي در بساطم جه شبها بي تو بي تو گريه كردم براي با تو با تو خاطاتم پست خاطره انگيز و زيبايي بود بانوي نازنين! سپاس از آمدن و فراخانتان، نامتان جاودانه...

علی

دلم هوای مرگ می کند هر شب که هوائیت می شود چند روز پیش خواهرم برایم گریه می کرد چه گریه مسخره و اشک تمساحی آخر دکتر چه کارش به لرزش دست من وقتی نمیداند بخاطر نوشتن لرزیده یا دلتنگی وقتی حتی خودم نمی دانم دلم باز هم تنگ می شود برای سکوت آن هم به عمد خانم ابوترابی ممنون از شما بدرود

خیال

/..../ زیاد می شوند رهگذران انقدر که لیست بلند بالایی بر شاخه و برگ های ذهن ژله ای بسان قندیل می آویزد . کم می شوند دیرگذران آنقدر که زودتر از یخی بر دامن خورشیدی تبخیر شدن را ز بودن و ماندن ترجیح دهند رنگارنگ می شوند آدمکان آنقدر که تو در دستتان و اندیشه های هزار تویشان سرگشته شوی و حیران و فرصت دیگر سرودنت از کف برون شود . آنگاه خیالت آسوده می گردد که دیگر خیالی نیست

گروه علوم تربیتی اشکنان

سلام وبلاگ شما را مشاهده کردیم وباگ قشنگی داری.اگه ما رو لایق می دونی به وبمون سر بزن خواهش می کنیم نظر هم بده. و اگر مایل به تبادل لینک بودی ما اماده ایم

م.ن

سلام دوست عزیز به روزم با (( دام )) منتظر نقد و نظرات سازنده شما اللهم عجل لولیک الفرج یا حق

رضاقنواتي

سلام مهربان عجیب....بعد خواندن شعر ومطلب تان دلتنگی های صدچندانم هزار چندان شد....و وسوسه تنهایی وانزوا یم پررنگ......... کاش می شد عشق را تکرار کرد در هیاهوی زمان....... پاینده ایران