گاهی...

" داستانی که کلش توی " دستشویی " اتفاق افتاده باشه..."

تکلیفی از کارگاه " فاطمه اختصاری " عزیز

 

گاهی چهارتا دیوار یعنی همه چی. گاهی چهارتا دیوار یعنی همه جا. نه برای همه آدمها.نه! اما برای اونی که مثه ستون می مونه واسه یه عمارت کهنه و کلنگی ،همون چهارتا دیواری که واسه خیلیا فقط " دستشوییه" اونم یه " دستشوییه" بی اهمیت! .....می شه همه چی، می شه همه جا، حتی می شه آخر دنیا...می شه خلوت، مامن ، پناهگاه!چون نباید کسی شکستنشو ببینه، هق هق شو بشنوه. چون نباید وقتی شونه هاش میلرزه، کسی نگاش کنه.خنده دار نیست!   اینکه تمام دلخوریاشو جمع می کنه و میاره تو این چهار دیواری ـ تا سقف کاشی و بالا میاره...اینکه میاد و با تمام قدرت، خودشو می شکنه و می باره و می باره و می باره....

امروزم اومد...ولی امروز با چشمایی که خون گرفته بودشون.با دستایی که مثه بید می لرزیدن.بازم وایساد روبروی منو و شروع کرد به شمردن گلوله های غلتون اشکاش که بی اجازه و بی اختیار ، سر می خوردن رو سراشیب گونه شو و خط گردنشو می گرفتنو میومدن پایین...

" سخته...اینکه هر روز درداشو پشت لبخندش قایم می کنه و آغوششو گرم نگه می داره و بغضشو می بلعه...تا همسرش نترسه...دخترش ...دخترش...

فکر اینکه بعد از بابا ، چی به سرش میاد ،گاهی چنان سرجا میخکوبش می کنه که وقتی به خودش میاد گزگز پاهای خواب رفته ش یادش میاره که درجا زده...          چند ماهی می شه که کلاغه خبرهای بدی داده...بابا سرطان داره. اونم پیشرفته...خیلی خیلی پیش رفته!                                                                                                                 مـَرده...ولی جرات گفتنشو نداره...نه که بترسه...نه! فکر روزای نبودن آزارش می ده...فکر روزایی که تو راهن و تلخ...درست مثه یه فنجون قهوه بی شکر که دهنو گــَس می کنه..." فکر چی به روزشون میاد...فکر ـ.فکر ـ... فکر  ـ....

هیچوقت...هیچکس... نفهمید وقتی عمیق و صامت، وامیستاد جلو من و  زُل می زد تو مردمک چشاش و دقیقه ها بی حرکت،فقط مرور می کرد و سکوت می کرد و تماشا می کرد و بغضشو و قورت می داد،کنج ذهن بی قرارش چی می گذشت...با خودش چی می گفت...

اما امروز اومده بود که شونه سبک کنه.اومده بود که  خودشو بریزه بیرون.امروز...اومده بود که بگه!...که بشنوم...!

...

وایستاد جلوم...بازم چشم تو چشم...بازم تو این چهاردیواری تا  سقف کاشی...

بازم تو همین پناهگاه همیشگی..." دستشویی" ـ کذایی...

بازم جلو من...چشم تو چشم من...منی که یه عمر ِ سنگ صبورش بودم...آینه ش بودم...

لباش می لرزید.

صورتش هی سرخ تر و سرخ تر می شد...

داشتم صدای تالاپ و تولوپ قلبشو از قفسه سینه ش می شنیدم. می شنیدم که منعکس می شه تو فضای این چهار دیواری...انگار هر ضربه می شد چند تا...انگارقلبش  داشت پرت می شد بیرون... حسم می گفت دار ه تموم شهامت تو وجودشو جمع می کنه که بگه...شاید اول به من...بعد به...

...

قلبش تیر کشید...تـــــــیــــــــــــــــر  کـــشــــیـــــــــــــد....

دست راستش بی اجازه و بی موقع اومد بالا.اومد رو سینه ش و ...

دندونای بالاش حمله کردن به پایینی ها و صورتش جمع شد.چشاش تنگ شد.بد تر از همه کمرش بود که تا شد...زانوهاش بودن که ایستاده خمیدن...!

...

" چند دقیقه ای می شه که دیگه اون صدای تالاپ و تو لو پ نمیاد.... "

حرفاش جاموند...توی دل این " دستشویی " ـ کذایی ـ تا سقف کاشی! "

                               "   هیچوقت...هیچکس ...نفهمید  "

 

                                         " سکته کرد"

                                مـــــَرد...................مـــــُرد

/ 26 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم انصاری فر

سلام بنفشه ی عزیز داستانت رو خوندم مضمون غمگینی داشت البته من به شخصه شعرهاتو بیشتر دوست دارم. به خصوص تکلیف قبلی که درباره ی دیوار نوشته بودی... با یه مریمانه ی تازه به روزم خوشحال میشم سری بهم بزنی

فروغ حیدری

بعد از مدتها سکوت اومدم تا دعوتت کنم به قدم زدن توی یه ترنه بارونی ِبارونی ...[گل]

[گل]

آصف

[گل]

مهدی علیزاده

سلام بانو ابوترابی بروزم و منتظر نظرات ارزشمندتان ... با احترام

gol nassrin

از نظر من داستان خوبیه اگه زاویه دیدش رو تغییر بدید و اگه همین رو دوس دارین بهتره بجای گفتن نشان بدین این تنها هنر داستان نویس است.

سارا چگنی زاد

سلام نازنین ام باور نمی کنم داستان نویس هم هستی؟؟ با دقت خوندم ..... والا چی بگم جز اینکه تحسینت کنم عزیزم بهت افتخار میکنم....هنرمند[قلب]

سارا چگنی زاد

سلام نازنین ام باور نمی کنم داستان نویس هم هستی؟؟ با دقت خوندم ..... والا چی بگم جز اینکه تحسینت کنم عزیزم بهت افتخار میکنم....هنرمند[قلب]

بصیر

سلام دوست عزیز خواندمت / یه جوری شاعرانه بود همونجوری که نوشته های من محاوره میچرخه ! ولی مجبوریم که اینجور نوشتن رو تعطیل کنیم شاید این ناشی از این باشه که خیلی برای خودمون نوشتیم و خودمون خوندیم!!!

mesam

سلام عزيز دلم از وب زيبات ديدن كردم ممنون ميشم به من هم سر بزني منتظر حضور گرمت هستم عزيز دلم [گل]