و من فکر...

در آن لحظه های دمادم شکنجه

میان جنون بد منفی و مثبت بی نهایت

خودم را

به پای دل بید مجنون بی دل

سپردم به باران   ...

و از لحظه ها کوچ کردم به تلخی

 

 

نه بغض بهاران

نه شلاق بی مهر باران

مرا بوی گندیدن آسمان کشت

 

چه تقدیر شومی ست

که تو رنگ احساس من را ندیدی

و اندیشه ام را نخواندی

و تا بودنم در کنارم نماندی

چه درد آور است این

که خواب مرا هم

به کابوس زشتی کشاندی

و من فکر گل دادن پونه بودم

و تو فکر ویرانی من

و من فکر...

بنفشه...

 

/ 6 نظر / 17 بازدید
ستاره دنباله دار

دریا هم اگر باشی... باز به گند میکشند تورا... آنانی که پاکی را بلد نبودند بخش کنند...[گل] خوشحالم که هستی...همین

مسعود

به نام خدای یکتا چقدر حقیر است دنیا وفاصله ها چه کم قله های آدمیت دره های پستی ............................................ درود بی کران بر باغبان باغ فیروزه بهار آمد ؟ بنفشه با بهار آمد بهار آمد! [گل]

عطایی

ممنون دوست شاعرم شعر زیبایی از شما خوندم راستی به روزم با طعم یک استکان غزل[گل]

عطایی

زیبا بود مانا باشی و شاعر

حمیدرضایعقوب زاده

سلام خانم ابوترابی عزیز شعر سراسر تلخ و اعتراض شماراخواندم و افسوس می خورم برای کسانی که زود قضاوت نمودند امیدوارم هرچه زودتر شعری شاد از شما بخوانم تابعدبامهر[گل] شعر غزل گرفته ام درد گرفته است اینجا چرا؟ هجوم درد را ! سد گرفته است؟