گاهی اوقات...همیشه

 

 

نامت

نه درپیالهء  شراب می گنجد..

و نه در لوندی گیتار

که بریده بریده نفس هایم را کنار پنجره کاشته ای، پای خیرگی چشم هام

چهار فصل را به چالش کشیده ای بس که دردانهء خلقتی

نه بهار

که شکوفه شکوفه خنده ات را قد بکشانی تا خواب های گیلاسی ام

نه تابستان

که مذاب آغوشت ، مردادمان را ذوب کند

نه پاییز

که شب گیسویت را بنشانی پا به پای نارنجی باغ خیال

نه زمستان

که حرف بوسه ات را پیش بیندازی و آتش بسوزانی...

تو

فصل پنجم نقاشی های خدایی 

و من

[عشق] صدایت می زنم

.

.

.

 

بنفشه ابوترابی

/ 1 نظر / 12 بازدید
بیشه نور

عجيب است،باز هم پرواز کنان به سوي تو مي آيم پاک فراموش کرده ام بالهاي شکسته ام را ! ! !