زلزله

سرش را آهسته گرفته بود بین دو دستش

،

 به سادگی می شد از صدای لرزانش فهمید که گریه کرده است

.

بریده بریده نفس می کشید و حاضر نبود سرخی چشمانش را نشان بدهد

 

خسته بود و کم طاقت. کوه بود روی دوشش از سنگینی و درد بود توی دلش

.

لازم نبود حرف بزند...می شد فهمید...

 

به یکباره سکوت کرد ...

 

صدای ضربان قلبش ، جای صدای نفسهایش را گرفت...

 

آرام انگشتهایش را از هم باز کرد و با مکث کوتاهی پرسید:

 

اگر همه چیز دروغ باشد و ...

 

و دیگر هیچ نگفت...

 

از لرزش شانه هایش به خودم لرزیدم...

 

 

بنفشه...

==================================

لعنت به ناتوانی این شعرواره ها

این جمله های بی سر و ته، استعاره ها

شکل پری کوچک رویای من شدی

حول تو گشته اند همه خورشید واره ها

لعنت به اینکه اینهمه امکانپذیر نیست...

لطفا مجددا...منم و این دوباره ها...

می ترسم از تمام تمامیت خودم

می ترسم از تو و نفس و این شماره ها

انگار فال خفته به فنجان تلف شده ست

انگار بی اثر شده اند استخاره ها

امشب چه دور گشته ام از لمس بوسه ات

امشب دلم گرفته برای ستاره ها

 

بنفشه...

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
سعید مبلغ ناصری

درود بر شما خانم ابوترابی بسیار زیبا بود لذت بردم بهترینها رو براتون آرزو مندم[گل]

سید رضا موسوی

کعبه ء حاجت پرستو ها زمزم بی قراری قو ها یادتان شاخهء نبات و شکر نامتان شهد بین کندو ها قدر تان را زمین نمیداند جایگاه تو باغ مینو ها گریه ات بار ها به گوشم خورد در شلوغی این هیاهو ها بی علی برکتی به نان ها نیست رفته انصاف از ترازو ها ... همه خوابند پشت پستو ها ... برو آنجا که منزلت داری شهر رویایی فراسو ها ان یکادی بخوان برای خودت وای از چشم شور زالوها....