جرات...

 

 

 

گاهی دلت میخواد همه بغضات از تو نگاهت خونده بشه

 

که جسارت گفتن کلمه هارو نداری.

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری و یه جمله مثله:چیزی شده؟؟؟!

اونجاست که بغضتو با لیوان سکوتت سر میکشی

و با لبخند میگی:چیزی نیست خوبم........

 

کاش چیزی به نام چهار دیواری واقعا وجود داشت

 

جایی که تنها تو باشی و چهار تا دیوار و سکوت و سکوت و سکوت

 

و نه کسی از چشمهات چیزی می پرسید و نه کسی از حالت چیزی می دونست

 

صدای جیغ هات رو کسی نمی شنید و بغضت هر وقت که می خواست می ترکید...

 

کاش... بخشیده می شدی برای اشتباهاتت و کاش قدر لحظه هاتو می دونستی...

 

کم کم باید تکلیف خودمو روشن کنم با چهار تا دیواری که باید باشه و نیست...

 

/ 4 نظر / 11 بازدید
فروغ حیدری

سلام بنفشه عزیزم دیشب اومدم نوشته عمیق و زیباتو خوندم و قدر به من نزدیک بود عزیزم اونموقع نتوستم برات بنویسم به قول سهراب دورها آواییست که مرا میخواند .... کاش دوردتی داشتیم که بتونیم در دهامون رو به التیام فریاد و چشم هامون رو به مهمانی بارش بی امون ببره دوردستی خارج از زمان و زمین دوستت دارم مواظب خودت باش [گل]

خیال

نمی نویسم که نمایانده شوم . نمی نویسم که از سکویی به بلندایی پرواز کنم . نمی نویسم که امتیاز مهر و محبتم رتبه اول کشوری و یا شاید جهانی دلبری را به خود اختصاص دهد . نمی نویسم که فراموش کنم که فریب هم صفتی ناپسند است و نمی نویسم که مورد تفقد واقع شوم و توفقیی عایدم شود تا دیگران خوانشم کنند . و هزاران هزار دلیل دیگری که فهمش در جمجمه ی ابوبادمسلکان جایی نداد . برای نوشتنم صفحات شیشه ای فراوانی وجود دارد . و کسانییکه هنوز در بند خودخواهی و خودبینی گرفتار نشده اند . کسانی که صرفآ بدنبال تایید خود نیستند و کسانی که گاهی خار را بر گل های بی بو و از سر اجبار ترجیح می دهند . حالیا خلموش خاموشم ......