" گلادیاتور "

ـــــــــــــــــــــــــــــ

مهتابی چهارگوش رنگ پریده سقف، بی مبالغه چشم سفیدی را از اجدادش به ارث برده که با بی حیایی غیر قابل توصیفی، آنچنان بی محابا به چشم هایم زل می زند که ناچار می شوم پلک هایم را ببندم.

 فلسفه بافی کار من نیست اما وقتی بی خود و بی دلیل سر از منطقی ترین چیزها در نمی آورم از ته دلم آرزو می کنم که ایکاش میشد منطق و فلسفه را با مشتی ریحان و چند پر گوجه فرنگی پیچید لای یک کف دست سنگک دورو کنجدی و وسط ازدحام رفت و آمدهای مدعوین بی سر صدا ترین مجلس ختم مسجد محل و دور از چشم مهمانان تماشاچی به آن گازهای بزرگ زد و در کمتر از چندثانیه همه اش را بلعید.

باید بافتنی بافتن بلد بودم تا هرآنچه کلاف سردرگم آویزان از شاخه های خیال که داشتم را بهم می بافتم و این زمستان دست آویز دلشوره را گرم می کردم.

 هرچقدر مردانه تر "ها" می کند بخاری بخت برگشته، گز گز سرانگشت های من بیشتر توی ذوق می زند.

 با خودم فکر می کنم که بهتر بود شب ها جای من و عابران باهم عوض می شد تا اینهمه نگران چشم ها نمی شدم و چشم ها اینهمه به زحمت تماشا نمی افتادند.

 دیشب خواب می دیدم که ماهی شدم و اینجا آکواریوم کوچکی است اهدایی دست و دلباز ترین اختاپوس دریا برای خوشبختی باله های باند پیچی شده ام.

 

 پ.ن

 آینه ندارم اما قرمزی چشم هام و این رد خیس شره کرده روی گونه ام کفایت می کند که بتوانم با وضوحی هزار پیکسلی صورت دختر بچه ای پانزده ساله را مجسم کنم ، خونگرم ، با وقار، دلباخته و ... و ممنوع که توی جیب کوچک سمت چپ پیراهنش پنج وارونه ای را مخفی کرده است.

 

 

بنفشه ابوترابی

/ 0 نظر / 14 بازدید