تلاطم

 

 

 

باد که بی تابانه انگشت های حریصش را لابلای گیس بید مجنون حیاط پشتی می رقصاند دلم شور می افتد

،هزار هزار پنجره در من گشوده می شود به سمت هزار و یک شب آغوشت...

چشمان نمناکم از باران سر شب، تاب نمی آورد تماشای خمیازه های بی حوصله دریا را

...این وقت ها بیخودی تر از تمام مساله های حل نشده، دلم برای ساحل بی دست و پا می سوزد

هوس راه رفتن روی باد تمام حواسم را پرت می کند...

می دانم! کافی ست چشم هایم را روی هم بگذارم تا جادوی خیال ، ذهن لبریز از تصاویرم را به رقص فرا بخواند و من با تمام طایفه آرزوهای مجازم دعوتش را اجابت کنم با گونه هایی سرخ از شرم و متانتی آمیخته با ذوقی کودکانه تر از تولد

امان از این میله ها...

آینه ام می گوید:

بغض که می کنی، لرزش سیب گلویت ، جهنم و بهشت را درهم می کوبد

می گوید: باید از سنگ بود تا بشود دندان روی جگر گذاشت و تو را به حال خودت رها کرد...

[انگار که سالها با من زندگی کرده باشد...مرا مثل کف دست می شناسد]

وقتی دچار بی وزنی عجیب این پک های عمیق، از حلقه های خاکستری معلق ، آویزان می شوم و بی تابی هایم را تاب می خورم ، دنیا دگرگون می شود.

اعصاب ابرها را بهم می ریزم این وقت ها که با باران چشم هام رویشان را کم می کنم...

همین می شود که فاصله ها فروتنانه، با عشوه های لوندی اغواگرانه تر از رقص شعله های آتش پس پرده های حریر خواب های بی تعبیر، چین می خورند به قصد کوتاهی...

همین می شود که پرستوها پیشواز می آیند بهار در راه مانده مان را.

همین می شود که برگهای جا مانده از تبار پاییز، خودشان را از شاخه ها به سمت مسیر اولین باد عبوری پرت می کنند تا بی مقدمه فصل ها پشت سر هم بگذرند تا ... تا بهار

تا بهارمان بیاید و با خودش عطر مسخ کننده بهار نارنج ها را بیاورد.

[ برقصان انگشت های حریصت را لابلای برهنگی موهام...با موهایم بازی کن... مرا خواب کن قرار من]

پ.ن تنها تو یی که در آینه من پیدایی از همیشه تا همیشه

 

بنفشه ابوترابی

 

 

.

/ 5 نظر / 8 بازدید
خیال

چشمت دوباره به مزار آيينه اي رفت كه اشك هايش را هماره در جيوه اي پنهان مي كند كه مبادا پژواكش بر خطي كه قرار است روزي بر جبينت مستولي شود ، حكمي قبل از وثوق ِ نقل شهود صادر كند . باز پاي كشيدي و به آن خطه اي رفتي كه نه سوخته ني ايي يافت مي شود و نه شباني كه بنوازد و بسوزد . اين روزها ، روزهاي غريبي ست و اين شب ها ، شب هاي عجيب . كعبتين را به هر نحو به آسمان رها مي كنم عددي مي آيد كه ناقل ختم لعب و نافذ آغاز صراطي ديگر است . به حتم آن راه ، راهي ست كه هيچستان را پيموده و اينك عزم آن دارد كه غبارهاي مه آلود را كنار زده و سراج را هم شانه ي خويش كند . جمع جبري نظم و نثر ، هر چه باشد ، پاسخ آنسوي اين تساوي نيست .