آرزو...

عاشق که می شوی...


دست خودت نیست...


دل می بازی و چشم می بندی


بغض می کنی و کمتر می خندی


عاشق که می شوی


دست خودت نیست


می لرزی به هر ضربه نامنظم قلبت


می ترسی از کابوسهای بی اساس


دست خودت نیست...


عاشق می شوی!


درد می کشی...


و این تازه شروع شبیه شدنهاست


و شروع یافتنها...


و همدرد می شوی...و هم درد!


و همه شبیه تو اند و تو شبیه همه...


وجه اشتراک عجیبی پیدا می کنی با دنیا


باران را می شناسی


خزان را می پرستی


غروب را زندگی می کنی...


شب زنده دار می شوی...


سیگار می کشی! به عشق غمی میکشی که در خود فرو می بردت!


و جالب اینکه


از بین تمام ملودی های شاد شاد


دنبال آن می گردی که تو را بارانی کند...طوفانی...


آخ...


سالها می گذرد...


و تو می گذری از سالها...


و نمی گذرند از گناه تو دقیقه ها...ثانیه ها...


محکوم می شوی به همیشه به یاد داشتن!


و شاید مجبور می کنی خودت را...


و این شیرین ترین و گزنده ترین دردی ست که می شناسی...تجربه کردی...


اینگونه می شود که تو شاعر می شوی...


قطار قطار واژه را مهمان تن کاغذ می کنی...


و بغل بغل اشک را به آغوش می کشی با هر خطی که می نویسی...


بی اراده می نگاری و بی منت...


و بعد...


دفترت را می بندی و از دنیای رویاییت بیرون می روی


و پا به دنیای غریبی می گذاری که همه چیزش با دنیای تو فرق می کند...


بارانش...برگ ریزش...غروبش...


و تو برای همه عجیبی...


و یک سوال ذهن همه را به بازی می گیرد...


که تو چه مرگت است!!!


و این پرسش زجر آور غیر قابل وصف


هر روز و هر شب و همیشه!


تو را می آزارد...


سر خورده و شکسته باز می گردی...


لابلای برگهای سیاه و سپید دنیای خودت


اینبار دست پر...پر از واژه!


و همراه با ملودی احساست آرزو می کنی...


کاش لابلای همین برگها جا بمانم و بر نگردم...

 


بنفشه...

/ 3 نظر / 10 بازدید
غمی شیرین

[گل]

صابر

[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست]

غمی شیرین

عاشق که می شوی خدا هم به تو رشک می ورزد چون تو در کلبه عاشقانه ات چیزی داری که او در عرش کبریائی خود ندارد تو چون خدائی داری و او چون خودی ندارد درود بنفشه همیشه دست پر به باغ بر میگردی هر چند از گذشته بود ولی حس کردم جدید است و بیشتر به حسم اعتقاد دارم تا به چشمهایم بدرود