××× اشعار و دلنوشته های این وبلاگ متعلق به" بنفشه ابوترابی" می باشد و هرگونه استفاده بهمراه نام شاعر و منبع در سایتها و وبلاگهای دیگر بلا مانع است لطفا اجازه نگیرید.... ××× ......................اینجا در آینه های مکدر؛ تکرار کدر خویشم ؛ بارانی از جنس بوسه ای که روی زنگارهای آینه ام می باری ...
.... بُغضِ لولای در تَرَک برداشت، زوزه کرد و تمامِ\\\" من\\\" لرزید یکنفر پشت سر دری را بست، یکنفر جنس آتش و خورشید بنفشه ابوترابی پ.ن جایی خوانده بودم... " از درد های کوچک است که آدمی ناله می کند... درد که بزرگ باشد "لال" می شود! " ... هفت سین .............. هفت سین............. هفت سین............. س س س س س س س سین یا شین حروف را دور می زنم... با معانی واژه ها درگیرم نکنید ...نکنید...نکنید... این روزهای بهم پیوسته می گذرند بی هیچ تلنگری! سر به سر شعرهام نگذارید خسته اند و خواب آلوده... مادر بزرگ هم رفته... هفت سین بی مادربزرگ ، سفره ترمه قرمزی ست بی بته جقه های طلایی با سنبلی که پژمرده تر از گزنه های حیاط سرش خم شده سمت تصویر لبخند بی بی ـ بی من با سرکه ای که می چکانمش روی زخم نبودن بانوی دعای اول سال و سمنویی که بی دستهای مادر به سفره نرسید امسال و سکه های بی دلخوشی با سیبی که درسته قورتش می دهم با شاخه...با برگ... با ساعتی که کنار لرزش اذانهای بی نماز بی بی خوابیده ناخوش ... سبزه سبز کرده ام اما...سبز...پر رنگ...پر پشت...پشتش گرم به خیال و پای اینهمه بغض...بی اشک...ایستاده ام و چقدر دورم... حتی از سنگ قبر سیاهی که سقف بالای سر مادربزرگ همه کودکی هام شده بی انصاف! . . . . نه خط های قرمز... نه سوت های هشدار... مرزهای ممنوعه را در می نوردم! اینجا خبری از صلیب های سرخ نیست و از فکر هام بوی خون می آید بنفشه ابوترابی . . . . . حوالی کابوسهای پیله ای که بنفشه ابوترابی درود همیشه... می خوام از همه تون خواهش کنم ، از خط خطی های من که تا به امروز با عشق خوندید و دلگرمی بخشیدید، چند تا رو بدون در نظر گرفتن سبک خاصی ، به آدرس ایمیلی که اینجا می نویسم بفرستید. اونایی رو که شاید بیشتر دوست داشتید و یا حس بهتری از خوندنشون پیدا کردید.حتی دوخط ابتدا از هر کار هم که باشه خوبه... منتظرتونم... ایمیل آدرس " باغ فیروزه" baghefiroozeh@yahoo.com و اگه نشد همینجا برام بنویسید بارونید و باران ... درد می کشم ...با مسکن حتی! صبح که می شود پ.ن تا چند دقیقه پیش ....کلی واژه، در پیاده روی ذهنم اعتصاب کرده بودند و آزار می دادند...اما حالا، خالی ِ خالیم از هر کلمه و هر جمله و ...حتی از هر گلایه "کمی دلگرمی با چاشنی لبخند"...یا همان تراژدی آفرینش! نامه مخاطب هم که نداشته باشد... به کسی که بینابین حروف الفبا دنبال خوشبختی می گردد می نویسم حرف دارم، می خوانی ...سکوت... باور نمی کنی که کاسه داغ تر از آش اینروزها از قید و بند مثل ها بیرون زده باشد و لباس بودن تنش کند که بیاید و بی هیچ ...حالا هر هیچی ! بخواهد دستت را بگیرد که تو ِ سرمایی همیشه تا گوش قرمز...نوک انگشتانت از تنهایی گز گز نکند... گلویم باد کرده و شبیه ستونهای آجری ، خشک شده... چشمهای تو را می شناسم. نه از نزدیک. از ورای این کلمه ها. از ورای اینهمه اشک که نمی باریشان...چشمهای تو را می شناسم. ..حتی لحن حرفهای نزده ات را. حتی جنس نامرغوب خوب نبودنهای همیشه فراری تو را. غریبگی می کنی با من ِ مثلا خودی ِ بی خودی! حس روزهای بچگی را شبیه شالگردن پیچیدی دور گلویی که تا خفگی یک پیچ فاصله دارد، که به سرما فحش ندهی؟ خودت هم خوب می دانی که کسی اینهمه نگرانت نمی شود، که می شوم.این روز ها روی مرکز ثقل مفهوم جنسیت تاب میخورم...درد میکشم... متهم میشوم. اما کنار نمی کشم! که گاهی فکر می کنم این شاید تنها کاری ست که نمی توانم..."من نمی توانم نسبت به آدمهای اطرافم بی تفاوت باشم"...به آدمهایی که بیشتر از یک آدم "مهم" می شوند. ... آهای.... گفتنی زیادست...من ولی... حال من هم خوب نیست.......تو هم هر جور می خواهی فکر کن!...فقط فکرهای بد نکن! به دنبال واژه مباش،کلمات فریبمان می دهند، وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود، فاتحه کلمات را باید خواند... امشب، از "باشو " غریبه ای کوچکترم... و مدام فکر می کنم که اگر کمی آرامتر رد شوی از کنار لبخندهای غوز کرده کسی ، بیشتر تنهایی اش را حس خواهی کرد "شوریده " تر می شوی، و فکر می کنم ،"جاده های سرد"هستند... تا آغوش های گرم را تداعی کنند و "بای سیکل ران "ها ، می رانند که بیشتر گرم شوند و قحطی خنده می شود که زیر "پوست شب "بلولی و سیاهی اش را با لذتی وصف نشدنی روی قندیلهای بُغضت بکشی "زیر نور ماه "ی که نیست "پنج" رَج ،شالگردن ببافی تا همه "معادله " های درست، غلط از آب در بیاید! دم ِ صبحی، " یک تکه نان " جلوی صورتت بگیری بجای " نقاب" و تب تند نبودن ِ" جایی برای زندگی " مدام شبیه منار جنبان، بلرزاندت! "صبحانه برای دونفر " را تک نفره ... نخوری... و از آغوش گرم ِ" خواب تلخ" ی به " کُما" بروی دور خودت بچرخی و سرگیجه بگیری. با انگشتهای دست ِ چپت انگشتهای دست ِ راست ِ" شاعر زباله " ها را بفشاری " کنار رودخانه " بایستی تمام قد و بی پروا روی خاطرات چروکیده ات آب بپاشی، " کودکانه " " چند تار مو " از سرشانه کُتش بلند کنی جیغ بلند بکشی و با ریتم ِ " طبل بزرگ ، زیر پای چپَ " ت بابا کرم برقصی و چکه چکه راه بیفتی تا " باغهای کندلوس" " رویای خیس" ِ " سینه سرخ" را ، با التماس به خلوت پلکهای خواب ندیده ات بیاوری از مردمک چشمهات " آکواریوم" درست کنی تا "شاهزاده ایرانی " زُل بزند به : "ماهی ها ...که عاشق می شوند" می بینی برادر... چقدر خالص شده ام اینجا... روی "پُل سیزدهم " ایستاده ام و نحس شدم! و هی تلو تلو می خورم چپ ...راست...چپ...راست... شبیه "سرباز های جمعه" یا شاید اگر بخواهم درست تر بگویم شبیه " شمعی در باد" دیر وقت شد و خبری نشد از اسطوره " شهر آشوب" ِ تلخ مزاج! " زمان می ایستد " و " سیمای زنی در دوست " روی شیشه های مُزَیَن شده با شبنم می نشیند " به آهستگی " " زنده باد " " خونبارش" بنفشه ابوترابی پ.نــــــ 1: سینما تکه ای از زندگی نیست،تکه ای از یک کیک است(آلفرد هیچکاک) پ.نــــــ 2: خوبی آدمای غریبه اینه که مجبور نیستن به هم دروغ بگن. سینمایی تنها دو بار زندگی میکنیم،نویسنده و کارگردان:بهنام بهزادی) پ.نـــــ 3: فرهاد(محمدرضا فروتن):میخوام بدونم . معیر پیرنیا(عزت الله انتظامی):چی رو میخوای بدونی ؟! آخه هر دونستنی که به درد آدم نمی خوره. اگه آدمها از دل و نیت هم باخبر بودن، از دوفرسنگی خونه ی هم رد نمیشدن .اگه بدونی غذایی که میخوری توی دل و رودت براش چه اتفاقی میوفته حاضری از گرسنگی بمیری ولی به غذا لب نزنی ... میخوای بمیری ؟! (سینمایی چهل سالگی،نویسنده:مصطفی رستگاری،کارگردان:علیرضا رئیسیان هوا بدجور مسمومه / و احساسم کمی گیجه دچار حس وحشتناک/ و بی منظور سرگیجه شدم حالا و می دونم/ که تو تاریخ گم می شم با این افکار نامرد و / کمی سرد و پس و پیشم ببین چن ساله این زخما / نه خوب می شن ، نه می بندن شبیه بی گناهایی /که چن ساله ، توی بندن همون مردای آزاده / که تسلیم دو تا سیلی نشد وجدانشون انگار / با هر قالی و هر قیلی زَنای با دل و جرات / که مردونه کتک خوردن ولی با اینهمه تحقیر /..........حقارتها رو.......نشمردن جنین وحشی ذلت / لگد می زد به دیواره از این روز تولدها / تو این تاریخ بسیاره... از این دردای تکراری/ از این خوابای بی معنی از این لبخندای سوری / که از اون اولش یعنی تو مجبوری ولا زوری / که خم شی پای نامردی تو که تاریخت ُ کشتن / همون اعراب ولگردی که دختر بچه هاشونو / تو خاکا دفن می کردن حالا توی کتاباشون / پی" الله" می گردن خدا رو چوب می دیدن/ نه گاهی سنگ...گاهی خشت جنون از چهره شون می ریخت / یه حس بی رقیب و زشت ...... تهوع آوره تاریخ / پر از بالا و پایینه پر از دستای بی تابی / واسه یک صبح آدینه که دنیا رو بلرزونه / کسی که رنگ بارونه کسی که خسته از ظلم/ و نفاق و زجر و زندون ِ ... پاشو هم گریه دیروز/ من و تو جنس فریادیم بذار دنیا بفهمه ما / هنوز انسان و آزادیم پاشو با بوسه دعوت کن /خدات ُ توی این خونه پُر از گل کن همه جا رو / درست عینِ یه گلخونه نه فکر جنگ و دعوا باش / نه فکر قدرت و تزویر که دنیا خالیشم خوبه / بدون مرز و بی زنجیر بنفشه ابوترابی از نظر انسانها سگها حیوانات باوفایی هستند اما از نظر گرگ ها سگها ، گرگهایی هستند که تن به بردگی دادند تا در رفاه و آسایش زندگی کنند چگورا و در آخر.... "تجربه" نشستم پای دیوار و مثه همیشه دارم یه گور برای دلم می کنم. نه با بیل و گلنگ...نه! با انگشت... با خودم فکر می کنم چه تلخه بدست آوردن تجربه، وقتی قرار نیست یه بار دیگه زندگی کنی! وقتی قرار نیست که رو تجربه هایی که عمر و جوونیت رو پاشون گذاشتی تا بدستشون بیاری حسابی باز کنی، چه تلخه تجربه بدست آوردن. وقتی نمی تونی تجربه هاتو برای کسی بگی حتی!...بگی تا نذاری اونم مثه تو فردای روزگار بشینه پای همین دیوار و با انگشت یه گور بکنه واسه دلش! "تجربه" اسمیه که من برای ساکت کردن خودم رو تمام اشتباهاتم گذاشتم! پ.ن نام این پست، نام وبلاگ دوست خوبی ست...و حتی جمله تاثیر گذار "چگورا" سرفه های دود اندودم مدام حاشیه خلاقیتم را احاطه می کنند و من در پیچ واپیچ حلقه های خاکستری رقصان که از اعماق حنجره ام به طواف حجم دلشوره ی معلق، در مسیر خیالات مسخ کننده ات آمده اند به شتاب خنده صورتی گوشه لبت را به بند تجسم می کشم دیوانه ام ...می دانم! و نمی دانی دلشوره دست درازی به حریم ها و حرمتشان مغز استخوانم را می سوزاند...می میراند... بگذار ساده بگویمت من از تقویمهای خاک خورده از خاطرات سالخورده... پلاسیده ترم و عصای هیچ موسایی معجزه نمی آفریند... می دانم! ... با اینهمه هنوز بی خودی مجذوب حاصل ضرب ضربان قلبم در تکرار " دوستت دارم " می شوم به سادگی! گردنم از مو باریکتر... احوالات بی غیرتم ، متغیرند ...می دانی! و مدام کسی ته سر سرای سوت و کور دلم زیر لب...با صدای بلند ، زمزمه می کند... : "و انسان همیشه همینقدر تنهاست که زمین در مدار خویش... " گاهی یه جمله ساده ...تاثیر یه کشیده آبدار رو می تونه داشته باشه! باور نمی کنید؟.... پیشنهاد می کنم باور کنید...یا حداقل یکبار محکم به کسی بگید" نگفته بودم؟!!!! " اونوقت می بینید که ...لپاش گُل انداخته از خجالت و شقیقه هاش داره تیر می کشه و چشماش پُره اشک شده...می بینید که سرش رو انداخته پایین و لباش رو با دندوناش فشار می ده و دستاش رو به موازات تنش انداخته پایین و مشت کرده و ... البته اگه ببینیدش... اما مطمئن باشید که تاثیر کشیده رو داره!!! اون لحظه تنها صدایی که باید تو گوشتون حس کنید این خواهد بود ..." ببخش " سفره ماهی دلش را پهن کرده بود کف آب سفره ماهی دلش سفره بود خودش ماهی ماهی.......... به کمیابی همین ماه خودمان ! از سفره دلش غصه بر می داشت بی تعارف می خورد کار هر روزش بود عاقبت یکروز غصه خورد... غمباد گرفت و مُرد! همین.... مثه همیشه تند و تند داشتم تو خیابون راه می رفتم و تو سرم یه عالمه فکر بود...حتما این حال رو همه تجربه کردید و حتما می فهمید وقتی می گم داشتم به همه چیز فکر می کردم و حقیقت این بود که "به هیچ چیز فکر نمی کردم" تو سرم پر از هو هو بود...باد نه...داد! ذهنم گره می خورد با کلمه ها و دلم می خواست بنویسم. درست مثه همیشه. اینکه من دلم می خواد بنویسم، اینکه گاهی کلمه ها بی رحمانه تر از چنگیز خان مغول به ذهنم حمله می کنند، اینکه گاهی کلمه ها حتی از فرشته مهربون کارتون سیندرلا هم مهربون تر می شن و با یه چوب جادویی میان روبروم می ایستند و ازم می خوان که متولدشون کنم رو کاغذهای بی گناه، حتی اینکه من معتاد ِ نوشتنم ( و این کاملا غیر قابل انکار ِ)...هیچکدوم دلیل بر " شاعر " بودن من نیست... نیست... نیست...!!!! اما دیشبم مثل خیلی شبای دیگه تند تند راه می رفتم و روی یه کاغذ کوچولو یواش یواش و کلمه کلمه یادداشت می کردم بالاخره خودمو رسوندم به کیبوردم و... کلمه ها رو مثل همیشه بی قائده و بی ردیف و قافیه و بی معنی و بی دلیل و بی....خیلی چیزهای دیگه چیدم کنار هم (اما با یه بغض سنگی و سنگین...خیلی سنگین!) ... همه اینها هیچ...همه اینارو گفتم که بگم... شاهد یه برخورد بودم. برخوردی که زشت بود . زشتی که غیر قابل انکار بود. کاش رابطه ها همیشه به همون شیرینی روزهای اول بود و کاش یادمون نمی رفت که... اومدم کنارش و دستم رو بی اختیار گذاشتم رو شونه ش. بی اختیار تر از دست من "ترکید"..."شکست " گلایه شد! شعر شدم.... بازم من دستم پُرِ...پُر از تلخی! یک بغض روی فلسفه ام راه می رود... ،من بیخودی شبیه یکی دیگرم ...ببین!.... دستم مدام دور خودم حلقه می شود، "نامرد ِ لعنتی...قدِ یک لحظه...." (نقطه چین!) من راوی حقیقت کتمان شده شدم، در متن معتدل شده از یک کتاب پیر شهزاده متون و نقوشی که قصه شد، تا خواب خوب پلک عروسان سرزمین! تقدیر مرده روی زمین مانده بی دلیل، رو دوش من جنازه ی بد بوی زندگی شکل شمایلی شدم از بی تفاوتی، اسطوره ای که خسته شده از همه...همین! رویای پیش روی تن آینه غبار! زنگار زشت زاغه نشینی که من شدم شکلی مُسلم از زن تاریخ مادری، با سایه ای که خم شده از وحشت یقین! بین کدام بهتر از این می شود و یا ،بد تر شود سر ِ من و تو ...او و دیگری... هی گیر می کنم که تناقض شروع شود، با درد می کشم تن خود را به سمت این واقعیت ِ عجیب ِ عذاب آوری که از ،فرهنگ تلخ مادری ام ارث برده ام راه فرار نیست که بن بست می شود، آینده ام کنار تن خواب تلخ " مین" تا من درون من متولد شود شبی، با یک تفاوت متفاوت تر از هنوز گیس مرا کسی( نکشید) و بلند گفت: با زندگی بساز و بسوز و " نخور زمین"! زن بودنم بلند و کشیده مشخص است، شک داری و تمام مرا زجر می دهی حس حضور حجم تو در من مکرر است، حس کسی که عاشق تسخیر و در کمین... با حیله شکل ممتدی از بوسه ای بلند، می گیرد و دوباره مرا گول می زند! اسفند ِ پشت سر و بهاری که پیش روست...(یک زن دوباره پای شب مست هفت سین!) من در انتهای آبی عشق به خودکشی واژه ها فکر می کنم... اینروزها...می گذرند...هر چند سخت...اما می گذرند من هنوز کمی پایبندم به همان جمله... ...این دنیای دوروزه ارزشش رو نداره ... تکلیف 14 از کارگاه فاطمه اختصاری نازنین راوی ِ مست.... یقه گیری نکن شب منفی، حالم از بد گذشته داغونم رفته فرهاد هم پی کارش، عاشقی مُنقضی ـ ...می دونم شیشه خالی شده ولی صبرم، کاسه اش لب به لب نه نه...لبریز حال بد خوبه ، حال بد ماهه، ته این حس خوب ُ می دونم تهش از خنده های بُغض آلود، می رسم تا نهایت گریه ته اشکای بی در و پیکر، اول ِ انتهای زندونم تب ِ تندی گرفته حجم تنم، خون رگهامْ جنس سُرب شده داغ ِ داغ و رونده و وحشی، زیر لب شعر هَجْو می خونم سر شب پیک اول و دوم، چلستونم ...!چه با صلابت و ...آخ آخر ِ شب...نه دَم دَمای صُبح، از بقایای " یزد " و ...ویرونم شادی ـ مُرده زیر آوارم، روی لب خنده، زیر لب فریاد پشت یک زن که نعره شیر ِ ، مثل یک موش مرده می مونم! سرخی گونه ام نه از مستی، سردی صورتم نه از سرما شرم بوسیدن تو یک جرم و ، مُعترض بر حضور قانونم توی یک آینه ترک خوردم ، دیشب از ترس خواب و بیداری سر ته م ، مثل جُغد ِ آویزون، مثل خُفاش ِخسته...وارونم امشبم حال دیگری دارم...امشبم حس خوب رقصیدن امشبم ماه شعر و آوازم...امشبم مست و خیس ِ بارونم بنفشه ابوترابی خالی خالی... از همه چیزایی که باید باشه و نیست وهیچ آرزویی ندارم و این عجیبِ عجیبه! می دونم من عوض شدم نه...ش ا ی د م عوضی شدم بین خودمو و خودم گیر کردم بین ِ ... ولش کن ! ...این دنیای دوروزه ارزشش رو نداره ... این جمله ای که تو چند روز اخیر یاد گرفتم...
بوی نارنگی رسیده و موج، عطر دیوان حافظ و نارنج کـَم کـَمـَک مَحو زندگی شدم و، شوت شد غصه تو با " آرنج "! بُز بُز قندی کتابم و گاه ، پری مهربان دریایی مَأمن ِ أمن ِ بوسه های شُل و ، شکل یک کلبه، دور و خلوت و دِ نج صحبت از بدتری و بهتر نیست، زندگی گرم ِ رفت و آمد بود! سَر من منفجر شد از حجمِ، موجی از انفجار ضربه و سـِنج تو که دور از سوال من بودی، من که دور از جواب تو بودم حل شدیم از سَر "نمی دانم "، حل ! به آهستگیِ شیر و برنج! نه که از سوز بهمن امسال، نه که از فکرِ عیدِ دیوانه نه که از درد این لگد زدنت!، من گرفتار درد ِ سرد ِ قوُلـِنج شده ام با تمام سر سختی ،و دلم هی مدام می سوزد که چرا مرد ِ خسته یِ عاشق ،تلخ و آهسته می رود با لـِنج مرد ِ بیچاره بیخودی ترسید، " که مبادا کسی بفهمد که... زنش از روی سادگی (او) را ، کرده با خنده ملیحی چــِنج! " یه جایی نوشت!!! : درود....... و اول از همه... سفالینه ای از من به جا خواهد ماند جسمش از شعر روحش از من تُرد و شکننده... و بعد چند یک دقیقه می ایستم چند یک دقیقه سکوت می کنم چند یک دقیقه شکر می کنم که هستید. و من صبح ها پا می شوم و صورتم را با دستهای کسی می شویم که گناه گریه هایم را به گردن نمی گیرد و اما حال این لحظه...این ساعت و دقیقه و ثانیه ای که نمی دانم چرا هیچ ربطی به اینهایی که می نویسم ندارد. اما اینبار دلم عجیب و غریب برای خیلی چیزها گرفته و گرفته و گرفتارم می کند.که بهم ریختگی ذهنم را بهم می ریزد بیشتر و چشمهایم را تار تر می کند و حلقه تجاوز بغض را روی شریان حیاتم تنگ تر ... اینجایم درد می کند...درست اینجایم... شروعش از اینجا بود ...از اینجا که دلم گرفت و روحم مچاله شد و پناهنده دنیای کوچک ِ بزرگ ِ مجازی شدم . چرا؟ نمی دانم ...که چرا رفتم سراغ آرشیو عکسهای خیلی قدیمی ِ جدیدی که قبل تر از این روزها از ترس فیلتر شدن وبلاگ قدیمیم، گذاشته بودمشان یه جای امن. فرستاده بودمشان به ایمیل شخصی خودم...با یک عالمه حرف و درد و دل و سوز جگر و زخم...و البته خانه اولم هم خراب شد! پس با شما اینبار زمزمه می کنمشان... ترازوها را جا گذاشته ام همه و همه از مد افتاده! ترازوها را کنار بگذار محبت را وزن نکن!...بفهم! اینهمه سردرد (دردسر) سوغاتی منی که بهم می ریزد...می خواهم بگویم... اینجا گناه آدمکان ...خواب است خوابی ز جنس ناب فراموشی بیداری و تمام تنت نبض است سبزی و یک تبلور خود جوشی... به این لینک سر بزنید خوشحال می شم. حرفهایی برای نزدن!( کپی پیست"copy paste"کنید لطفا) http://www.shereno.com/11734/11748/121564.html فراموشی...مرض لا علاج قرن من... (اینبار دستم را روی نبض تک تکتان می گذارم...و دلشوره هاتان را گوش می کنم...حتی اگر خطی ننویسید...پس...) "بیا تو هم شبیه همه باش...عابر باش...رد شو!" تا افتادن... پاییزی نمانده زرد که باشی...بهار هم خواهی افتاد زرد که باشی ...فصلها را دور می زنی فصلها تو را دور می زنند سرگیجه می گیری...می افتی! بنفشه ابوترابی " درست همون لحظه که با شجاعت دستهات رو دراز می کنی به طرفش... با شونه های بالا افتاده ای روبرو می شی که 45 درجه دور زده و داره پشت می شه به تو...با دستایی روبرو می شی که پناهنده جیب ها شدن و تو رو نمی بینن...تو رو که "بچه ای هنوز".تو رو که معنی "دوست" رو هنوزم نمی دونی .که از همه جاده های یکطرفه خسته شدی و دلت می خواد درک بشی...تو که دلت می خواد از هرکی و هرجا که خسته می شی، جای تکیه دادن به دیوار و دود کردن خودت...پناه ببری به ...هیچ جا! نترس! پناه ببری به کلمه هاش... و باز هم دیوار...با صلابت و خستگی ناپذیر و رفیق...همیشه رفیق!.. حتی وقتی با مُشت میری سراغش.حتی وقتی بدترین حالتو باهاش قسمت می کنی..." لحظه هایی هست تو زندگی که "سخته" اما مجبوری... آخ............................................. ( بلند وکشیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده) و من، تـَرَک، تـَرَک، تـَرَک،شکسته تر زقبل هم... پُر از صدای گومپ و گومپ ،بلند تر ز طبل هم کشیده می شوم کمی...شبیه ـ آه ـ خسته ای کنار ـ بُغض ـ بی خودی که بیخودی،شکسته ای . . . آخ...آدمیزاد ِ کم طاقت...آخ... " کسی بیاید و ناز من ـ کودک مانده از دیروز ـ تا همیشه های نارس را بکشد... کسی که کودکیم را کودکی کند..." هوا هنوز پس و پیش است نمی شود پیش بینی کرد ، کدام باد ـ عبوری "دلت را خواهد برد" سرفه سرفه ،پُک به سیگار می زنی جُرعه جُرعه سر می کشم " بوسه های وسواس گرفته ات را" من دود می شوم لابلای کامهایی که می گیری "تو" خنده ات می گیرد! سند ـ دلی که قرار بود به نام " تو " بخورد شش دانگ ! خورده به نام دلشوره! "تو" باز خنده ات می گیرد! پَلاس ـ کهنه ی " دوستت دارم " هایی را که...نخ نما تر از تِـــرمه های قَـجَر که پلاسیده تر از انارهای زمین مانده از شهریور ـ داراب که خاک گرفته تر از " گور ـ بابازرگ ـ مُرده از نُه سالگی ـ من" که... پَلاس ـ کهنه ی " دوستت دارم " ها را ....دوست ندارم دیگر! کوتاه ،کوتاه نفس می کشم بُلـــــــَــــــنـــد بُلـــَــــــــنــد آه... کشیده کشیده بُغض می کشم روی ماسه های دریای بی قرار و "او" با تمام سخاوتش موج می فرستد برای " دلجویی" حالا "من " خنده ام می گیرد... ملائک به خواب رفته ته ـ سَر سَرای دلم رویای خنده های "تو " را به هم می بافند که دروغ سیزده ـ عید ـ امسال " تو " باشی تو" که مرا قدم می زنی زیر ابرهایی که نمیبارند از غرور مرا! منی که تو را رقم می زنم از قضا و قدر طعم سیر و سرکه گرفته دلم و قسم می خورم به "شرم"ـ چَشمهایت که تا آخرین سلول انفرادی، حبس " تو " را می کشم از عشـــق مسخره ست می دانم...می دانی... دیوانگی ام شُهره خاص و عام شد...بس که تو را به شعر کشیدم پوزخند می زنی حالا...شانه بالا می اندازی... بُغض می کنم... """"""" رَد می شوی """"""" بنفشه ابوترابی آسمان بی چراغ می شود اینک و من با چشمهای مُسَلح هم "ماه" را نمی بینم دیگر... بوی سیر و سرکه گرفته دلم... خاکستری شقیقه هام را بی خیال صورتی گونه ام را بچسب و باور کن هنوز "شرم"ـ ترش مزه موروثی جسارتم را احاطه می کند به " عَمد" "بودن ـ تو اتفاق خوبی ست که هرچه بیشتر بگویمت...کمتر می فهمی..." تنها "تو" می دانی و " من"... من از پس لرزه های ذهنی ـ بیمار می ترسم و از شب گریه های نَحس و نِکبتبار می ترسم من از " تو"، از "خودم"، از " او " که خوابیده! و از متن ـ سکوت ـ مَحض ـ معنی دار می ترسم من از چَشم غُره های مخفی ـ منقوش ـ با منظور از آواری که می بارد سر ـ دیوار می ترسم از این لبخند ـ مصنوعی که روی گریه می پوشم از این بُغضی که دائم می شود تکرار می ترسم از اندوهی که جا می ماند از من روی آیینه از آیینه که " من " را می کند انکار می ترسم! از این بودن، پلاسیدن، از این بیخوابی ـ مرموز از این مرگی که هردم می کند اصرار می ترسم من از طنازی مجنون، من از کج خُلقی ـ لیلا من از عاشق شدن با زور و از اجبار می ترسم من از باران، من از دریا، من از هر منطق ـ بی جا من از " من، دوستت دارم"... از این اقرار می ترسم! بنفشه ابوترابی اول از همه... این روزهای من پهنه پهناور حریم ـ خصوصی بیداد می کند هی با مشت دهان ـ من را می بندد هی با زور گیسهای تهوع مرا می کىشد که خودم را بالا نیاورم...بیرون نریزم... همیشه دیر می فهمیم و زود پشیمون می شیم...این خصلتمونه... همیشه خواب خرگوشی می ریم و سرمون و مثه کبک تو برف می کنیم و راه کوچه علی چپ رو زود تر از هر آدرس دیگه ای یاد می گیریم!این خصلتمونه! همیشه اونی رو که باید ببینیم نمی بینیم و چشمامون دودو می زنه واسه چیزایی که نمی بینیم و دوست داریم ببینیم . اما چشمامونم زود تر از دلامون سیر می شن و کور می شن و پشیمونمون می کنن. بعد حسرت می خوریم و حسرت می خوریم و حسرت می خوریم...(این خصلتمونه) همیشه به خودمون حق می دیم و ساده می گذریم...این خصلتمونه؟!!! بگذریم و ای کاش که بگذره... تکلیف (13) از کارگاه فاطمه اختصاری عزیز... "ساعتی که خوابیده" صحنه های تکراری، ساعتی که خوابیده نور ماه ـ کمرنگی،روی بوسه تابیده بوسه ای که طولانی، با وقار و پُر احساس روی لب که نه روی ـ ،عکس ـ پاره ، ماسیده! قاب عکس مغروری ، روی قامت دیوار مانده پای عهدی که از "قَباله" کوچیده مَرد ِ خسته ای با زور، بغض ِ کهنه اش را خورد سرنوشت طغیانگر، مثل سیب ـ گندیده روی باورش اینجا، مانده و کپک خورده فکر تلخ "دعوا"یی ، بی خود و نسنجیده حلقه گوشه جیبَش، گریه گوشه ِ چَشمش دلخور و پلاسیده ، روی تخت ـ پوسیده شمع ـ مُرده ای پای ـ آیـِـنه...ولی خاموش هق هق ـ کسی پای ـ ،خاطرات ـ پاشیده ! صورت کسی را از، متن خواب او دیشب ِمهر َمرد ـ بی رحمی، ناشیانه دزدیده مَرد ِ زنده ی مُرده! ، مَرد ِ مُرده ی زنده ! جرأتی که جنگیده ، گریه ای که خندیده! رفته ، گُم شده ، مُرده...بیخودی ولی هرشب از خیال ـ تنهایی، بی بهانه ترسیده دود ـ طوسی سیگار، بی خیال و بی منظور شکل ِ یک زن ِ عُریان،در هوا که رقصیده... زیر ِ گریه زد مردی، جنس ِ شیشه ای نازک زیر ِ زندگی زایید! بچه ای که...خوابیده خواب ِ دور ِ دلگیری، تا ابد ...خیالی نیست... ساعتی که خوابیده! ...هق هقی که پیچیده... . بنفشه ابوترابی هی صغری ،کبری چیده ام برای دلم که مثلا بی خیال شود چه فایده وقتی ثانیه ها روی گردنم رژه می روند و با صدای بلند مردانه سرم داد می کشند که قلدارانه به یادم بیاورند جای" تو" خالی ست و چیزی کم است و " من" انزوای حضور"تو" را به چله نشسته ام اینجا به کجا دعوتت کنم؟ به حلقه ای که نیست حتی که خودش را گیر _ من کند؟!!! و یا شیروانی شانه ای که چند صباحی ست تجارت قارچ می کند ! انتظار...انتظار...انتظار... که تلخ تر از زهر مار شد کامم از بس توقع بی جا شدم و خواهش دیدی طناب شدم و دور گردنت پیچیدم؟ دیدی؟!!! بیا و در مراسم تقسیم غنایم جنگ بزرگ من و دلم شرکت کن اصلا نیامده "چشمهایم مال تو" و هر چه از" من " ماند و" چشم تو" را گرفت معلق تر از این دود خاکستری کلمه ها را وزن می کنم...حفظ می کنم...مرور می کنم تا "شب " که رسید از راه و تنهایی سرک کشید به مخروبه های شعر و هر آنچه از من مانده بر میز درس پس بدهم به خودم سردار شعرهایی که عاشقم می کند ... با تو ام ...آری... مخاطب تفسیر نشده در هیچ کتابی و مقصد انگشت اشاره "من" از اینجا...تا بینهایت هر آنچه که... می سپارمت به خدای قصه های مادر بزرگ ...* بنفشه ابوترابی _______________________________________________________________ پ.ن در و دیـــــوار ـ اُتاقم بوی "خون " می دهـــــد " من " امــشب تمام ـ " وابستگی " ام را بـــ ِ " تو " بـــِ تیغ کشیده ام... ... تکلیف ِ رنگ ِ موهات در چشمهام ...روشن نبود... ... نهنگی که در ساحل تقلا می کند، برای دیدن هیچکس "نیامده" گروس عبدلملکیان بیا همین امروز قرارمان را بگذاریم همین امروز که دست من تنگ است و پای تو لنگ.... همین ساعت و دقیقه و ثانیه ای که نمی دانم چند است همین روزی که نمی دانم چندمین روز از هفته های خاکستری ست هفته هایی که از ایل و تبار تاریخ جا مانده اند بیا قرار نمی دانم ها و نمی توانم ها را بگذاریم بیا تمام ـ نمی شود ها را به هم قول بدهیم! بیا سعی مان را بکنیم تا غیر ممکن های مُحرز تا محال های دور مگر چیزی از اینهمه ناممکن کم می شود؟ تو که راه خودت را گرفتی و رفتی من که خواب اصحاب کهف می بینم جوجه ی ساعت که عقربه ها را قورت داده، "سکسکه" می کند بجای "کوکو"!!! خورشید قهر کرده...یکسره رو می گیرد آسمان بلاتکلیف شده...نه می گیرد که ببارد نه باز می شود که کیف کنیم! از پرتقالهایی که نرسیده،کال ترین سقوط را تجربه می کنند که نپرس نگویم بهتر است! ندانی شیرین تر... این وسط خنده ات می گیرد اگر بگویم "خدا هم فراموشی گرفته" چه اوضاعی ست...می بینی؟ بوی "الرحمن" می دهد ، رویای بلند پرواز "تو" بوی کهنگی می گیرم بی دلیل! به انتظار هیچ اتفاقی مدام دلشوره سر می کشم از استکان ـخالی ـ چای ـ دم نکشیده ـ سماور ـ نفتی ـ پای ــ شومینه... چه بی ربط کلمات به هم می چسبند.... به سادگی، بی ربط ترین شان به هم مربوط می شوند به همت حرف "ربط" و تو هنوز "ربطی" به من نداری! تلخ ترین اتفاق ارتفاعات ـ کوهستانی ـ " عشق " به سادگی " قند " در من حل می شوی! در من...منی که داغ ترین گلوله های اشک ،از چشمانم شلیک می شوند... بنگ... صدای جوجه ـ کلافه ـ ساعت ـ شماطه ای تیز ترین شمشیر دنیا می شود ، وقتی عقربه ها هم برای گذشتن از تو "ناز" می کنند اصلا بیا قرار بگذار و برو من که حرفی نمی زنم...می دانیَم...می شناسیَم عمری ست چشم های تیله ایم ،ترجمان حرف های نزده ام شدند قرارمان را بگذار و برو... برو و پشت سرت را هم نگاه نکن!...بند دلم پاره می شود...میدانی... هر که نداند ، تو خوب می دانی ...چقدر شبیه تو ام! بگذریم! از آنچه نمی گذرد از "من"...از " ما" هوا گرگ و میش شد من و تو هنوز نفهمیدیم...کداممان "گرگیم"...کداممان "میش" چه سرنوشت عجیبی! این تضادها وحشتم را از " آینه" دوچندان کرده نمی شد هردومان "گرگ" بودیم...هردومان "میش"؟ نمی شد اینهمه واژه به بند نمی کشیدیم که "دلتنگیمان" را برسانیم به هم؟ نمی شد خط های فاصله را می کشیدیم تا "نقطه های سر خط"؟ بیا... بیا قرارمان را بگذاریم هر چه شد گردن من... "تو" فقط " بیا"... بنفشه ابوترابی بیخودی ،هی کج و کوله می شوند بنفشه ابوترابی دیدی کابوسهای دریده ام یقه آرامشم را گرفت... دیدی چشم سفیدی کردند، دقیقه های لکاته ای که آغوشت را چوب حراج زدی گفته بودمت ، گفته بودمت ،بند خورده تر از آنم که تلنگرت را تاب بیاورم گفته بودمت، کار من از ترک گذشته است... نگفته بودم؟ بی خیال گریه و تیغ و خودکشی! پوست کلفتی را از کرگدنهایی که میلیونها سال پیش شاید از اجداد نان و نمک خورده ام بوده باشند،به ارث برده ام بی قراری و آشفته حالی را بی خیال! کفتار وار ، پس مانده های نبودنت را بو می کشم... اینجا نشسته ام... بی خیال تر از شیرین... بی غیرت تر از فرهاد... سیب گاز می زنم با پوست! و لعنت می فرستم به شعبده چشم های از خدا بی خبرت که ناجوانمردانه از دستهایم کبریت ساخت... از چشمهایم باروت... از قلمم ... از قلمم ، جرقه! تا هر روز اینسان خودم را به آتش بکشانم از نو... بنفشه ابوترابی... خسته از هجوم دردام ، سر کوبیدم توی دیوار چرت آسمون ترک خورد،رعد و برق و جیغ و آوار سرنوشت من عوض شد،از همون صبح کذایی دیگه رفتی ،به جهنم...!بی خیال این جدایی شب و بوسه و هوس مرد، وقتی آغوش تو سرده شعر و قصه و ...و دلم کو؟!...توی سینه م پره درده بوی باروتم و تردید،پرم از حس نبودن مثه کبریتی !خطرناک!واسه حتی فکر بودن خواب پروانه می بینم،شبایی که سوت و کوری دیگه واسمم مهم نیست،که تو نزدیکی یا دوری با خیالای کشنده،مثه بالن روی ابرام واسه دیروزا...نه هیچی...!دلپریشون واسه فردام زیر خاکن خاطراتم،می سپرم به باد و بارون بی خیال شو،خوب خوبم...خنده رو و ناز و ...داغون! تو که آسمون نبودی،واسه پرواز خیالی با وجودی که می دونم که تو یه فرض محالی دل بریدم که نباشم،که بری...خاطره شی...تا... که بمیرم...که نمونم...وسط فکرای بی جا... ... پیش یا پس نوشت...چه فرقی می کنه...؟!!! ازآدمها بگذر! دلت را گندهتر کن… ناراحت این نباش که چرا جادهی رفاقت با تو همیشه یکطرفه است…. مهم نیست اگر همیشه یکطرفهای شاد باش که چیزی کم نگذاشتهای و بدهکار خودت، رفاقتت و خدایت نیستی... تکلیف شماره یازده(11)...از کارگاه مجازی فاطمه اختصاری نازنین شعر: راوی شعر یک زن سی ساله باشد که هنوز ازدواج نکرده است آغوش ـ مصادره نشده ام امشب هوس سیب و ویرانی می کند چه خیال ـ خامی...می دانم! چشمهایم را باز می کنم بی اختیار و بعد... سی شمع ـ سوزان را به پلک بر هم زدنی... به خاموشی می کشانم نقاب ـ کاغذی لبخند را بر می دارم از بیرنگی ـ مات ـ صورت ـ بی خودیم و دوباره از سر ـ نمی دانم ها کنج ـ غار ـ تنهایی هایم ...می خزم "دوستت دارم" هایم را بین عروسک هایم قسمت می کنم ...آرام می گیرم... سالهاست که "بوسه های بی صاحبم" " راهبه" شده اند ناقوسها را بنوازید... اینجاست که پاکدامنی ـ من ،آخر دنیاست! " داستانی که کلش توی " دستشویی " اتفاق افتاده باشه..." تکلیفی از کارگاه " فاطمه اختصاری " عزیز گاهی چهارتا دیوار یعنی همه چی. گاهی چهارتا دیوار یعنی همه جا. نه برای همه آدمها.نه! اما برای اونی که مثه ستون می مونه واسه یه عمارت کهنه و کلنگی ،همون چهارتا دیواری که واسه خیلیا فقط " دستشوییه" اونم یه " دستشوییه" بی اهمیت! .....می شه همه چی، می شه همه جا، حتی می شه آخر دنیا...می شه خلوت، مامن ، پناهگاه!چون نباید کسی شکستنشو ببینه، هق هق شو بشنوه. چون نباید وقتی شونه هاش میلرزه، کسی نگاش کنه.خنده دار نیست! اینکه تمام دلخوریاشو جمع می کنه و میاره تو این چهار دیواری ـ تا سقف کاشی و بالا میاره...اینکه میاد و با تمام قدرت، خودشو می شکنه و می باره و می باره و می باره.... امروزم اومد...ولی امروز با چشمایی که خون گرفته بودشون.با دستایی که مثه بید می لرزیدن.بازم وایساد روبروی منو و شروع کرد به شمردن گلوله های غلتون اشکاش که بی اجازه و بی اختیار ، سر می خوردن رو سراشیب گونه شو و خط گردنشو می گرفتنو میومدن پایین... " سخته...اینکه هر روز درداشو پشت لبخندش قایم می کنه و آغوششو گرم نگه می داره و بغضشو می بلعه...تا همسرش نترسه...دخترش ...دخترش... فکر اینکه بعد از بابا ، چی به سرش میاد ،گاهی چنان سرجا میخکوبش می کنه که وقتی به خودش میاد گزگز پاهای خواب رفته ش یادش میاره که درجا زده... چند ماهی می شه که کلاغه خبرهای بدی داده...بابا سرطان داره. اونم پیشرفته...خیلی خیلی پیش رفته! مـَرده...ولی جرات گفتنشو نداره...نه که بترسه...نه! فکر روزای نبودن آزارش می ده...فکر روزایی که تو راهن و تلخ...درست مثه یه فنجون قهوه بی شکر که دهنو گــَس می کنه..." فکر چی به روزشون میاد...فکر ـ.فکر ـ... فکر ـ.... هیچوقت...هیچکس... نفهمید وقتی عمیق و صامت، وامیستاد جلو من و زُل می زد تو مردمک چشاش و دقیقه ها بی حرکت،فقط مرور می کرد و سکوت می کرد و تماشا می کرد و بغضشو و قورت می داد،کنج ذهن بی قرارش چی می گذشت...با خودش چی می گفت... اما امروز اومده بود که شونه سبک کنه.اومده بود که خودشو بریزه بیرون.امروز...اومده بود که بگه!...که بشنوم...! ... وایستاد جلوم...بازم چشم تو چشم...بازم تو این چهاردیواری تا سقف کاشی... بازم تو همین پناهگاه همیشگی..." دستشویی" ـ کذایی... بازم جلو من...چشم تو چشم من...منی که یه عمر ِ سنگ صبورش بودم...آینه ش بودم... لباش می لرزید. صورتش هی سرخ تر و سرخ تر می شد... داشتم صدای تالاپ و تولوپ قلبشو از قفسه سینه ش می شنیدم. می شنیدم که منعکس می شه تو فضای این چهار دیواری...انگار هر ضربه می شد چند تا...انگارقلبش داشت پرت می شد بیرون... حسم می گفت دار ه تموم شهامت تو وجودشو جمع می کنه که بگه...شاید اول به من...بعد به... ... قلبش تیر کشید...تـــــــیــــــــــــــــر کـــشــــیـــــــــــــد.... دست راستش بی اجازه و بی موقع اومد بالا.اومد رو سینه ش و ... دندونای بالاش حمله کردن به پایینی ها و صورتش جمع شد.چشاش تنگ شد.بد تر از همه کمرش بود که تا شد...زانوهاش بودن که ایستاده خمیدن...! ... " چند دقیقه ای می شه که دیگه اون صدای تالاپ و تو لو پ نمیاد.... " حرفاش جاموند...توی دل این " دستشویی " ـ کذایی ـ تا سقف کاشی! " " هیچوقت...هیچکس ...نفهمید " " سکته کرد" مـــــَرد...................مـــــُرد اخم ـ بی رحمـ عبوس! چیزی شبیه پی نوشت...! : گاهی نوشتن چند خط، انقدر سخته که...انقدر سخته که به جاش می شه ... نه...نمی شه...به جای نوشتن هیچ کاری نمی شه کرد...اما... گاهی دلم می خواد فکر کنم به چیزای خیلی قشنگی که هست و چشمامون نمی بینه... فکر کنم به چیزای قشنگی که داریم و لمسشون نمی کنیم... مثلا به خورشید...اینکه وقتی وسط آسمون،با چشمای درشتش ،خیره می شه به چشمامون و ما از خجالت نمی تونیم دووم بیاریم و چشامونو تنگ می کنیم تا کمتر آب بشیم... یا به بارون....وقتی بی منت می باره و آبروی چشمامون و می خره...همون وقتایی که پاییزی می شیم و لب به لب می شیم از رعد و برق... گاهی دلم می خواد فکر کنم به غصه...که اگه نبود، قدر خنده هامو ن رو نمی فهمیدیم. می خوام دنیامون رو از این دایره ماتم بکشیم بیرون از این دایره ی بسته ی آتیشی که ما رو مثه یه عقرب تو خودش حبس کرده. می خوام بیشتر از خودمون ، ببینیم و بشنویم.می خوام از خودخواهی فرار کنیم و به درد های بزرگ برسیم... می شه، مگه نه؟! گاهی وقتا یه جمله هایی تو ذهن آدم می چرخن...اما تهش همه شون می رن و تو می مونی و سرگیجه.... مثه این یکی... " هر ضربه ای از خودش یه زخم به جا می ذاره " این حال الان منه... می خوام بگم... گاهی یه آدمایی میان که شبیه چسب و باند و بتادینن...شبیه پرستار...از اون مهربوناش که تو وقتی نگاه می کنی تو چشاشون، حرفاشونو از تو چشاشون می خونی... همونی رو که می خوان بگن! نه اونی رو که می خوای بشنوی! بعد تو می خوای دنیا دنیا زخم بخوری و دریا دریا بسوزی... که چی بشه؟...که تیمارت کنن... گاهی یه آدمایی هستن که فریاد "من هستم "نمی کشن...اما واقعا هستن. مثه کوه...مثه دیوار ِ " بتون ی"...! و این کم پیش میاد که تو بتونی راحت و بی خجالت و بی دغدغه،براشون از دردات بگی...از زخمهات،از حس و حالای عجیب غریب و مبهمی که درگیرت کرده، و کمتر پیش میاد کسی شونه باشه، بفهمه، گوش کنه، همراهت باشه، راه و از چاه بهت نشون بده،کمکت کنه،"کمکت کنه ".... بی منت! بی منت! بی منت! بی منت! بی منت! بی منت! بی منت! و دوست ِ تو باشه.. تویی که وجود داری... نه تویی که دوست داره وجود داشته باشی.... و تکیه گاه محکمی بشه برات، تو رفاقت... بی اینکه به این فکر کنه که..." تو چی؟" " تو آیا تکیه گاه محکمی... " هستی؟ " " خواهی بود؟ "... چون به کاری که می کنه ایمان داره. چون چرتکه دستش نمی گیره و محبت هاشو ضرب و تقسیم نمی کنه.چون یاد گرفته انسان بودن رو .چون مثه یه نیمه از توِ...چون بزرگه... چون " دوست تو هستش " دوست تو! گاهی یه آدمهایی پا می ذارن تو دنیامون، که جمله ها براشون خیلی کمن... واژه ها پیششون سر خم می کنن ... این حس الان منه.... می خوام بگم... " دُنیا ! به من حسادت کن............. " شکل شمعی که رو به پایان است می چکم قطره قطره می میرم داغم از تب زبانه می کشم و از" نبود ِ "تو "عشق می گیرم توی تاریکی شبی بی رحم فکر روزم ولی توانم نیست می رسم رو به خط پایان و جرات واژه بمانم نیست زیر و رو می شوم از این تردید که مبادا تو رفتنی باشی که بمیرم به حکم تاریکی و تو در قلب دیگری جاشی از حسادت به خویش می پیچم فرصتم قدر هیچ کوتاه است روز در راه و من تمام تمام قصه تازه ای که در راه است ...... آدم دو تا قلب داره !!!! قلبی که از بودنش با خبر ه و قلبی که از حضورش بی خبر.
تولد دوست عزیزی بود و ...بهش تبریک می گم. از فصل ِ عاشق و ملس و خیس و برگریز پاییز ِ هیز و وسوسه انگیز ِ سینه خیز آمد دوباره بوی هوسهای رنگ رنگ بوی نبودن ِ کسی و "ماشه" و "فِشنگ" بوی فرار و دلهره و عشق و خستگی... شوت ِ یه ضرب و مزه ی توپ ِپلاستیکی... بوی کتاب و مدرسه و میز و مشق و... " تو " روز تولدت... " 1 ِ مهر " و شروع ِ نو... روز تمام ِ شادی دنیا خلاصه در... برق ِ نگاه ِ عاشق ِ یک مادر و پدر تو آمدی و آمدنت خوب ِ خوب بود آغاز یک طلوع ِ خوش ِ بی غروب بود... سال" هزار و سیصد و شصت و سه" بود که... تو آمدی و شد همه دنیا "حسود " که... زرتشت روی گونه ی تو بوسه می نشاند وقتی که خنده را به نگاه ِ تو می کشاند... رگهای آبی ِ تو به باران، حضور داد چشمان نافذت به جهان، شور و نور داد لبخند ِ رنگیت، دل ِ شب را کمین نشست از چال گونه ات ،" کسی" عاشق شد و شکست سیب ِ گلوت، نبض ِ کسی را حریص کرد زنگ ِ صدات، بغض ِ کسی را مریض کرد تکرار خاطرات ِ تو...یعنی ...مقاومت یعنی حضور ِ درد و خوشی...با مسالمت! این آخرین خطوط ِ من اما...فقط ...خطوط! کوچیدن و گذشتن از آینده........بی شروط! یه کسی نوشت: من مجذوب ِتوام.......چون..... چون تو مجذوبِ من" "...... همین....! عطر ِ عجیب ِ سفسطه های ِ بد ِ "رقیب" تندی ِ بوی ِ مغلطه های ِ شبی عجیب! تکرار ِ خیس ِ مشغله های تصنّعی... تردید ِ تلخ ِ ملعبه های تفنّنی... گیجی ِ ترد ِ غمبرک ِ مرد ِ شب نما! تندیس ِ هیز ِ روح ِ از امشب ز من جدا! بر بخت ِ شوم ِ خفته به دیوار استکان! تجدید ِ عنقریب ِ تو از ترس ِ امتحان! "از بوس ِ لوس ِ شیطنت آمیز پیچ ِ پُل!" تا بغض ِ گُنگ و مبهم ِ" کیوان" ِ پشتِ رُل! همراه ِ اسم ِ رمز ِ شب ِ پادگان ِ ترس من بودم و نگاه ِ تو و یک کلاس ِ درس! تکرار ِ خاطرات ِ سکوت ِ کنار ِ "قبر!" فریاد ِ موش ِ صورت من، در نقاب ِ "بَبر!" لبهای صامت ِ کسی از جنس ِ کودکی... احساس ِ ترس و وحشت ِ گند ِ عروسکی! مشکوک ِ کوک ِ ساز مخالف به حرفهات! منقوش ِ نقش ِدلبرکی ، توی فکرهات! از نبض ِ هرز ِ جمعه ِ بی خواب ِ ردّ پات حالم!به هم..."به هم بخور" از درج ِ "خاطرات".... حالم بده...خارج از تصور، بده! من تیزی ِ سخت و دردناک ِ راست رو ترجیح می دم به لطافت ِ کوتاه و گذرا ی "دروغ" و حقیقت اینه که با اولین دروغ ، پایه ها سست می شن و چرخ دنده ها...گیج! و گاهی یه فرصتهایی پیدا می شن که آدم دلش می خواد بدونه...این چندمین دروغ بود؟!!! واقعا چندمیش بود؟ ...... بگذریم...کاش می شد به مهتاب ِ قصه گفت: جمله های قصه های قشنگ، فقط واسه خواب کردن بچه هاست! خیلی به آسمون اعتماد نکن... اینجا به هیچکس اعتماد نکن! ...................... یه جمله...فقط یه جمله برام بنویسین که با همیشه فرق کنه... طرح یک تانگو ِ کج و کوله، وسط پایکوبی ِ اشباح پند ِ قدیس قصه بی منظور، توی گوش ِ " فلانی " ِ گمراه سفر آبیِ ِ" هلو و سیب"،روی امواج حوض ِتکراری سرخی ِ " هندوانه" کالی، گرو ضربه های اجباری! خنده های تصنعی بین ِ، آنتراک ِ گس ِ هم آغوشی دود ِ سیگار ِ مشکی ِبد بو، بعد، تکرار و بعد،بیهوشی... "هو هو" ِ جغد ِ مست ِ لا یعقل،جایِ " کو کو " ِ جوجه ی ساعت کنج ذهن زن نویسنده، یکنفر مرده ، راحت ِ راحت! مرد ِ شبگرد ِ کوچه در خواب و ، پاسبان ِ تقلبی ، بیدار! حرفهایی که گوش کم دارد، عقده هایی که مقصدش...دیوار جمله های عجیب و بی معنی،واژه های مریض و مغلوبه حس ِ مجنون ِ قصه در خُر خُر ، استرس های تلخ ِ معشوقه کِشتی ِ پر ابهت ِ قصه، غرق در اسم ِ رمز ِ" تایتانیک!" بستن ِ ساک ِ رفتن از امروز، از خیال شب ِ تنی تاریک آخر ِ ماجرای یک تردید!،اول ِ فیلم ِ همسفر...انگار بار بسته زن ِ خیانتکار،از کمین ِ شب ِ هوس...اینبار بنفشه ابوترابی یه چیزی نوشت: صبح که پا شد، هیچی سر جای خودش نبود. یه طوری سر جای خودش نبود که انگار از اول نبوده...! تصمیم گرفت... بی خیال، نمی دونم چه تصمیمی گرفت...حتی به من هم نگفت...اما می دونم روی تصمیمش جدی بود.خیلی جدی. حسین پناهی نوشت: مورچه ای شدم که زورم به بارم نمی رسد... این اولین باریه که تو کارگاه فاطمه اختصاری نازنین شرکت می کنم امیدوارم که با نظرات خوبتون قدمهای بعدی رو محکم تر بردارم ===================================== لکه ی ننگ ِ مرد ِ بدکاره، وسط تخت خواب لعنتی ات جای لبهای الکلی ِ گس اش، گوشه ی گونه های صورتی ات خسته ای ، بوی درد می گیری، از نگاه غریبه ای هرزه مثل سگ ،زوزه می کشی هربار، بعد ِ تکرار ِ هر زمین لرزه گفته بودی که عشق ، تکراریست،خوب شد روی باورت ماندی زیر بار ِ گناه خم نشدی،" تو" هوس را چه خوب ترساندی تخت ِ تو ،شکل صفحه ی شطرنج،حکم ِ شاه و شکستن مهره! توی فکرش به دست اسلحه و ،فکر فتح ِ عمیق ِ یک حفره! گرم؟ نه...سرد ِ سرد شد جسمت،ظهر ِ مرداد و سردی ِ اسفند؟! بغض داری و لب به لب از خشم ، باز با زور می زنی لبخند... آخرین لرزه های تکراری، شکل ملموس یک خودآزاری یک هیولای وحشی و خونخوار، دور شد از تن ِ تو انگاری... خون دماغ ِ تو روی قامت ِ من ، یک هیولا که می شود تامین! هر شب این صحنه می شود تکرار، این عذاب و رذالت و تمکین بعد سر روی شانه ام گریان، می گذاری و تلخ می خندی داغی از الکل نود(90) درصد، توی تکرار صحنه می گندی جنس ِ سیمانم و گچ و آهک...شانه هایم ولی تماشایی باز آغوش ِ من برای تو ، دختر ضجه های تنهایی تکیه دادی به قامتم هشیار، دست در دست ِ هم! تو و سیگار شکل ِ یک کوه پشت ِ تو هستم ، گریه کن روی شانه ام.... : دیوار... پ.ن سیگار با سیگار ِ قبلی می کنی روشن... در مستی ات ، هشیار ، تکیه داده ای بر من.... این روزا درگیرم...درگیر تظاهر کردن... از چند روز پیش که طبق روال 28 سال گذشته ناخواسته و بی اراده باز هم شمعهای شعله ور روی یه کیک بزرگ شکلاتی رو که داشت آب میشد، تو هرم هوای گرم و شرجیه یه جزیزه که 10 سال گذشته ...همیشه و در همین تاریخ ،شاهد این ماجرا بوده رو فووووووت کردم! مدام دارم تو خاطراتم دست و پا می زنم... حس روزای بچگی منو هی کشوند سمت خاطره ها...اون روزا رو یادمه که هر سال ،درست بعد از فوت کردن شمعها،میدوییدم سمت کمد مامانم و کفشهای پاشنه بلندشو پام می کردم و یورش می بردم سمت روسریهای رنگی و هوس انگیزش...بعد وامی ستادم جلو آینه و دو تا پیس از اون عطر خیلی خیلی خوشبوش می زدم و ... فکر می کردم بزرگ شدم...فکر می کردم بزرگ شدن خیلی شیرین و لذت بخشه... فکر می کردم بزرگ شدن یعنی آخر یه اتفاق خوب... اما حالا که خیلی وقته دیگه اون حس به سراغم نمیاد،خوشحالم خوشحالم از اینکه بچه م و بزرگ نشدم.خوشحالم که هنوزم دلم می خواد زیر بارون بدوام و گاهی وایسم، سرمو بگیرم بالا و دهنم و باز کنم تا قطره هاش رو قورت بدم... خوشحالم که هنوزم دوست دارم دوچرخه سواری کنم ... لی لی بازی کنم... حتی گاهی خاله بازی! خوشحالم که از خوردن پفک تو خیابون خجالت نمی کشم و بستنی خوردن رو دوست دارم... هنوز قاطی بازیهای آدم بزرگا نشدم و دغدغه کفش پاشنه بلند خرخره زندگیمو ....نمی جوه گاهی فکر می کنم جا موندم تو 8-7 ساگی هام...همونجا که دنیا قد بادباکی بود که با عشق تو پارکینگ خونمون می ساختیم و عطر زندگی ...همون بوی سیریشه... بام دنیا ،پشتبوم خونمون بود که از بلندیش ...دنیا زیر پاهامون بود من هنوزم عاشق گرگم به هوام...هنوزم... می خواستم که اینو روز تولدم بنویسمش...اما ...اما امروز بخونیدش... درد ها توی راه و من خسته، می رسند و نمی رسم انگار من شبیه کلاغ قصه شدم، نیست دیگر رسیدنی در کار بسته دنیا کمر به کشتن من....محکم و با اراده و جدّی! عشق آغاز تلخ و بی رحمی ست، داده بودم به قلب خود هشدار پای تکرار ها شده زخمی ، من کمی گیج از این توهم پوچ چشم من باز و فاصله کمتر ، فاصله بین کله تا دیوار! بس که سر روی شانه اش بردم ، بس که با خنده هایم افسردم با تمام محبتش حالا ..."او" هم از ضجه های من بیزار شده و پا کشیده پس از من ، خط قرمز کشیده دور من و چشم بسته بر اینهمه وحشت ، کرده تنهایی مرا انکار! آتشی گرد خویش می سازم ، نه که از ترس!...از خود آزاری! هی به خود زخم می زنم...هی نیش...از همین درد می شوم تکرار تا به اجبار قرص می خوابم ، تا که نقشی مماس بر آبم خواب رنگی که نه...نمی بینم...تا به کابوس می کنم اصرار که بپیچد به دور خلسه ی من ، هی بیازارد و بیازارد تا شود حجم گریه در چشمم...قد باران ...نه...همقد رگبار سقف از جیغ من ترک خورد و یک شکاف عمیق پیدا شد بعد آهسته ، نم نمک ، کم کم...ریخت روی دقیقه ها آوار می فروشم خیالهایم را ، خوابهای بد و کمی خوبم! "چشمهایم" حراج خورده بخر! چشمهایی که خیره بر" بازار" مانده و نیستش خریداری ، " سکه" ؟ نه!...از "عیار" افتاده... درد دارد شقیقه های من از ، فکرهای سیاه و نا هنجار! من در اوهام خودکشی حبسم ، از بلندی...؟ نه!...تیغ؟...تیر خلاص...! جرات مرگ هم ندارم و آخ... ، آخ از این سرنوشت نکبتبار... بوق.......!!! نمی دونم چرا این روزا همش تو ذهنم صدای بیب بیبه...اونم با یه لحن بم و معترض... بیب بیب! وقتی توقف می کنی و می ایستی کنار، اولش فکر می کنی دنیا با توقف تو، متوقف می شه... دلشوره می گیری...فکرت بهم می ریزه...پر میشی از فکرهای بد...آشوب میشی...اما... یکمی که می ایستی عقب، در کمال ناباوری می بینی...می بینی ،هیچ چیزی متوقف نشده! همه چیز در جریانه و آدمها دارن زندگی می کنن...حتی گاهی بهتر از وقتی که تو بودی. اون موقعه که ترس همه وجودتو می گیره...و تو ...و تو ، می ترسی که فراموش بشی... ایستاده ام بر اوج صخره ای زیر پام... رقص موجهای کهنه کار و دلفریب روح خسته ی مرا به خواب می برد نقش غصه های کهنه را ، بر آب می کند در سکوت محض این جزیره ی همیشه گرم من نه از تو خالیم... نه پر از تمام تو! گیج و مات و منقلب... مست و خواب و بی هدف... خالی از تمام لب به لب شدن... پر ز جرعه های نیست بودن و هدر شدن... روی ابرهای بی خیالی تو راه می روم...ببین! روی خاکی زمین داغدار نقشی از سراب می شوم...ببین! کم کمک خراب می شوم ...ببین! گم شدی در اینهمه خیال های منقرض من...ولی هنوز هم به رفتن تو معترض... لابلای گیسهای بالشم در سکوت شب ببین....ببین که داد می کشم! بی مسکّن ِ "سلام" های تو... درد می کشم ولی ، دلخوشم به نازها...به عشوه های بالغت... دلخوشم به "شعر"های ناطقت به عکسهای قاتلی که روی رگ نه! روی چشمهای من تیغ...؟ نه! اسید ...وای! سوختم.......... من به اوج آسمان ببین که "چشم " دوختم........... اینجا...کمی جای خالی...کمی نقطه چین...و سکوت و سکوت و سکوت... اما... تنها تو بدان... انتظار تو را می کِـشد... انتظار تو ... چشمهای مرا می کًشد... فعلا پایان... درد ـ پیچیده ، نبض ـ تند و کند...مادری بی قرار و رنگی زرد اول ـ صبح ـ روزـ آخر بود،...آخرین روزـ ماه ـ"شیر"ـ سرد... که من دوباره از نو... جهان را تجربه کردم... .... قانون تمام قصه ها این بود...همیشه... که کبود باشد... تمام ِ آسمانِ دل ِآنکه همیشه بود... از خیال ِخام ِبرگشتن ِ "او " که .... و کلمات و کلمات و کلمات... آخ که بازیگوشی چشمکهای ناشیانه شان بد جور قند توی دلم آب می کند... وول می خورند وول می خورند وول می خورند... و... چیزی در من ، متولد می شود... شبیه یک جمله کلافه شبیه یک شعر سر راهی چیزی شبیه داستان کوتاهی که از بلندی سرسام آورش کسی خوابش نمی گیرد دیگر! اینجا همه قصه ها برای نخوابیدن است... و آخر سر... تو خسته می شوی و " او " درد می کشد... عشق، به سادگی پریدن فیوز... م ی ر و د ... شبیه برق! خسته می شوید...کور می شوید...نمی بینید... بنفشه... ... برای کسی که... برای کسی که ، که قربانی میشود...بی اسلحه و سگ شکاری... برای نازنین ِ همیشه مهربانی که ،نامش راببرم یا نبرم... می داند...دنیا هزار بار که دور خودش بچرخد...هزار هزار بار دیگر که بشکندش... هزار هزار کفتار دیگر ...بیاید و برود...باز هم کنار او خواهم بود... تکه های شکسته ات را جمع خواهم کرد... گاهی آدم واسه چیزایی که می بینه دلش می گیره گاهی هم واسه چیزایی که نمی بینه!!! دلم واسه کشورم گرفته...واسه مردمم گرفته...واسه آرزوهاشون مردناشون...خواباشون...عشقاشون... من دلگیرم( باصدای بلند بخونید...یه چیزی شبیه جیغ!!!) ==================================== می بینی...اینجا جهنم و بهشت عین همن تو چه خوب باشی چه بد...آخر ماجرا بدی راست بگی یا که دروغ...دروغگو می شدی ته خط آخه تو واسه ترقی بالا دستا سدی...!!! اینجا روز شب میشه و شب می شه روز اگه بخوان تو چی کاره ای ؟ خدا کیه؟ بشین ! ساکت باش! اصل دنیا رو شبیه یه زمین تنیس ببین! تو فقط توپ رو بزن...تو نقش یک راکت باش! اینجا حتی واسه صد سال دیگت برنامه ست!!!! تو همین که هستی تا آخرشم می مونی... می بینی...چی دیگه بهتر ؟ که بدونی اینجا خود زندونه و تو وارث این زندونی... بنفشه... حالم اصلا خوب نیست... مریض نیستم...اما اصلا خوب نیستم! قصه یه کسی رو براتون می گم امروز...قصه که نه... یه خواب...یه دیالوگ... زمان: یه ظهر داغ دیگه مکان: قرار بود هرجایی باشه... فقط سکوت باشه...آدم نباشه...!( که نشد!) _می دونی من چقدر دوست دارم؟ می دونم _خوبه که می دونی... (یه نفس عمیق کشید و مثه همیشه جذاب و دوستداشتنی ، خیره شد به روبرو...) _دستمو بگیر... (دستایِ ... آخ...دستاش به سمتم دراز شده بود...) دستشو نگرفتم...چون اگه می گرفتم ،دوباره مریض می شدم...شایدم نگرفتم، چون دیگه مال من نبود... _می شه خوب باشی؟! من خوبم...خوبم...خوبم... (سه بار گفتم تا تاکید کرده باشم...نه بر خوب بودنم!!! نه ! بر اینکه خوب نبودم...) من گفتم...: می فهممت...می فهمم که دیگه نمی شه...می دونم که کم بودم... (بغض دارم...قد دنیا...خدایا این عادت لعنتی کی دست از سرم بر می داره؟) نفس می کشم...اونم عمیق، چشمامو درشت می کنم و بالا رو نگاه می کنم ...می خوام چیزی از تو شون سقوط نکنه پایین! ...ادامه می دم...: چیزی دیگه به هم وصلمون نمی کنه...اینم می دونم... _خُب... سکوت می کنم...نه عمدی...نمی شه که حرف بزنم...دارم خفه می شم... ... (فقط نگاه می کنه...) (به من نه! به روبرو...) (اما بازم، همون گوله ی همیشه ،تو مسیر گلوش ، بالا پایین می ره...) (مثه روز اول...) می خوام حرف بزنم...ولی نمی شه... _من دوست دارم باشه؟ باشه...باشه...باشه... (اینبارم سه بار می گم...برای اینکه تاکید کنم...ولی اینبار تاکید کنم که دوسم داشته...همیشه داشته...همیشه داره...) دستشو می گیرم... منم دوست دارم....( من گفتم) اما این کافی نبود... ×××××××××××××××××××××××××××××××××× نگاه کن به چشمهای خسته ام به دستهای بسته ام نگاه کن به من که کودکانه درد می کشم و با خیال دستهای آبی تو ، عاشقانه ،دلخوشم ظهور کن که من غریبو و ملتمس تو را خیال می کنم و در هوای کوچه های بودنت به شانه های سنگی ام ، هوای بال می کنم شکستنی تر از بلور شیشه ای و ترد تر ز ساقه های شبدرم حضور باش و درک کن که خسته از تمام کوچ ها شدم که خالی از تمام پوچ ها شدم مرا ببین که بی بهانه از تو از تو یک ترانه ساختم، رفیق و روزهای گریه را به ضجه باختم ، رفیق! صدا نمی شوی...نشو! فقط کمی حضور باش... که بوی نا گرفته ام به لحظه های خط خطی و گیج و گنگ و مضطرب فراری فراری ام...از این سکوت پاپتی از این عجوز لعنتی که کیش و مات مهره های سمی و کشنده ام به چشمهای من فقط.......کمی... فقط ....نگاه کن! دوباره عاشقم شو و... گناه کن.......گناه کن.... بنفشه ابوترابی من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بیدار است هوا آرام ، شب خاموش ، راه ِ آسمان ها باز خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز فریدون مشیری نازنینم... تو دنیای به این بزرگی... فقط دو نفر بودن که وقتی کنارشون بودم و با هم حرف می زدیم ... یه دنیا احساس آرامش داشتم و یه دریا احساس زنده بودن اول استاد نازنینم فریدون مشیری بود ... که شاید جرات قلم دست گرفتن رو بهم هدیه کرد و بعد استاد عزیزم دکتر الهی قمشه ای که هنوز هم گاهی گوشه چشمی بهم دارند... .... بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.... همین... شایدم نه... و من نماز آیات می خوانم وحشت ندیدنت را....... بنفشه... یادم میاد یه آهنگ از گوگوش بود که یه دوره خیلی طولانی مدام گوش می دادم... راستش شده بود برام مثه لالایی وقت خواب... "ما به هم نمی رسیم..........................مثه خورشیدیم و ماه تن تو خاک بهشت............................تن من پر از گناه من به دنبال تو با پای برهنه................تو جوون و تازه ای من پیر و کهنه" امروز از سر نمی دونمهای همیشگی ،حمله کردم به آرشیو کاستهای قدیمی و هوس کردم دونه دونه بیارمشون بیرون و با هیجان تماشای گذشته...گذشته های هم دور و هم خیلی دور ، اونم درست پشت پلکم ...که از سر قضا و قدر هیچوقت ازم خیلی فاصله نگرفتن...چنگ بزنم وسط خاطره ها و یه دل سیر زیر و رو شم... ======================================== بعدش یاد یه قصه افتادم که خیلی خیلی بلند تر از یلدا هایی که گذروندم و خیلی تلخ تر از قهوه ترکی که اولین بار سر چهار راه استامبول! خوردم و خیلی سرد تر از آب یخی که ریخت روی سرم و... و... و... اما همینقدر بگم... . . . دلش از دنیا پر بود. از زمین و زمان. ماه که اومد و دعوتش کرد...قند تو دلش آب شد...می دونین چی می گم...می دونم! دستی به سر و صورتش کشید و دلهره های کشنده شو ، قایم کرد زیر خنده های احمقانه ش! آره! احمقانه! خورشید خانوم! می دونست ...می دونست بین اون و ماه یه روز تموم فاصله ست. ... می خندین؟! گاهی فاصله قد پلک زدن، همه آرزوهاتونو به باد می ده آره قبول دارم...دلا باید جفت و جور شن...چرخ دنده ها!!! آخ از این چرخ دنده ها...!!!!!!!!!!!!!.. آخ.... .... سخته...نوشتن ثانیه ها سخته... ماه مهربون ...گلوش گیر کرده بود پیش خورشید خانوم قصه... تنهایی هاش درد می کرد به خیالش که اگه خورشید باشه و بتابه تو لحظه هاش...همه چی حله!!! خب..خب پیش میاد دیگه...نمیاد؟! گاهی سیب ها هم اشتباهی میوفتن...باید انداخت تقصیر جاذبه؟!!! خورشید اومد و موند و سوزوند... اما بی انصافیه اگه نگم عاشق ماه شد...عاشق صداقت ماه شد... اما سوزوند... دست خودش نبود...بلد نبود عاشقی کنه! ...شایدم یادش رفته بود... ... ماه دلش می خواست بمونه...اما نمی تونست...نمی شد...نشد! ............. . . . دنبال چی هستی؟...قاتل بروسلی؟ نگرد...تهش معلومه دیگه....خورشید روزا در میاد... ماه شبا................................ یه غزل نصفه نیمه نوشتم واسشون... ببخشیدم دیگه... قسمت نبود "عشق"، بیا" بی خیال" شیم قربانی قضا قدر و خواب و فال شیم! چون میوه ای رسیده ببین "دل" سقوط کرد یکبار هم به خاطر من...کال _کال شیم از تلخی " سکوت " رسیدم ببین کجا؟ لطفی بکن بیا که پر از " قیل و قال " شیم سرمای فصل رابطه از سوز " برف " نیست یا شایدم که هست...بیا جنس " شال " شیم تا هفت شهر عشق، نه من زنده ام نه " دل " می بلعم این مسیر،اگر خواب بال شیم رویا عجیب نیست...حقیقت کمی گُم است جان مرا بگیر و بیا که....... محال شیم بنفشه... وقتی درد می کشم... سر می برم تو را........... تو داد می زنی...! همین! دخترکان شهر من دلهایشان بوی سیب و گندم می دهد هنوز... و چشمهاشان... آخ ، چشمهاشان... لبالب از معصومیتی ست که کودکانه هاشان را چشم انداز شهر می کند هنوز دهانشان بوی شیر می دهد، بوی مهر مادری... و هنوز که هنوز است،به سنت زیبا و دور قلبهایشان را گرفته اند توی مشتشان و با سخاوت به رهگذران تعارف می کنند بی منت و چشم داشت... باور نمی کنی؟ با من یکی شو...با باور من یکی شو... قدم به قدم بیا و ببین که دخترکان شهر من بد نیستند...سیاه نیستند...بوی نا نمی دهند... فقط نمی دانم چرا پشت نقابهایی که از جنس صورت پری گونشان نیست خود خود واقعیشان را پنهان کرده اند وانمود می کنند که از سنگند! نیستند... ... به ساعتم نگاه می کنم و خستگی ام را به رخ زمان می کشم بالماسکه ای که معلوم نیست کی تمام می شود روحم را به اسارت برده است... بنفشه ابوترابی مانده ام پای احتمالی که،بیشتر رفته سمت فرض محال در سرم فکرهای گانگستر!، هر یقین می شود شبیه سوال من شدم شکل قاب عکسی که،زورکی می شوی به آن زنجیر هر دقیقه مردد و گیجم، مانده ام پای بازی تقدیر... گاهی آنقدر مطمئن هستم، که تو با من همیشه "خوشبختی..."! که به ذهنم نمی رسد حتی ،زنده باشد هنوز بدبختی... سایه ها توی مشتشان سنگ است، من ولی یک بغل گل شب بو! کاش باز آن فرشته می آمد، می شدند این غریبه ها جادو... من و تو چشم بسته می رفتیم،بی خیال تمام بود و نبود توی یک کلبه در دل جنگل، که هوا می شد از اجاقش دود... و تو تنگ غروب خسته کار...با دلی لب به لب ز دیدن من می رسیدی کنار قوری چای،... و منم تشنه تو را دیدن... دستهامان گره شده در هم،می نشستیم کنج بیداری به تماشای ماه عالمگیر، فارغ از کینه ها و بیزاری... دست تو حلقه دور گردن من،سر من روی شانه امنت... زیر گوشم یواش می گفتی..."عشق یعنی سکوت بی منت" روی ایوان کنار نبض سکوت،ما در آغوش هم شراب و شراب... لب به لب ، دل به دل، پر از خواهش...بی قرار و ترانه خوان و خراب تو مرا غرق بوسه می کردی...من تو را غرق بوسه می کردم... آخ دنیا چه آرزوهایی... لحظه ای" زنده" زندگی کردم.... ================================================== به تو که می رسم... بنفشه.. گاهی نمی توان بخشید ، اما می توان چشم ها را بست و عبور کرد...!! و ... در تناقض اسیر و زندانی ، شده ام بوی درد می گیرم بوی یک کهنگی گرفته تنم ، مثل یک عنکبوت درگیرم دور خود می تنم زتو تاری،جنس یک عشق گیج و نامفهوم چشمم از خواب خوبِ آینده؟!!!، روی هم رفته سخت و نامعلوم تکه هایی که شکل پازل نیست،دور خود چیده ام و با اندوه می کشم آه و بعد می خندم،به خودم،دوشم و غمی چون کوه! من کجایم که رابطه گیج است؟،تو کجایی که عشق پیدا نیست؟ از خدا هم عجیب دلگیرم،از خدایی که باز اینجا نیست در نگاه تو تا ابد حبسم، مثل یک مرغ عشق پر احساس تو فرو می کنی به گوشت دست، من به تن می کنم ردا از یاس می روی بی تفاوت و مغرور،می کشی دست از اینهمه رویا... می نشینم دوباره کنج سکوت،پرم از چی شد؟؟؟! و مگر!!! آیا؟!!! و سکوتی عجیب می گیرم... ..........و من از زندگی ببین ...سیرم... ...............و من اینجا غریب می میرم... ......................از خدا هم عجیب دلگیرم..... بنفشه ای که... ..........................که هیچ! و... 2 مرداد ... و باز سالروزی دیگر... دهانت را می بویند... مبادا گفته باشی دوستت دارم... و باز...تلخ می شوم... یکدیگر را میآزاریم بیآنکه بخواهیم. و برای احمد شاملو... اشک نمی ریزم...بغض نمی کنم...داد نمی کشم... تنها سکوت می کنم ....و سطر سطر ...آهسته آهسته.... می خوانمش تا پایان...نه پایان او...نه! تا من تمام شوم.... اینهمه پیچ، از نشخوار اشتباهات خسته شدم از مکیدن خون خودم...خون... از کالبد شکافی جمله ها و دلخوریها و سکوتها و ... اینجا... نمی نویسم...نمی نویسم... ...نمی نویسم... ======================================= آینه جوابم کرد همین امروز که دیگر نشانم نداد آینه منی را که عمری چشم در چشمش بودم...جواب کرد جغدهای همیشه بیدار کنج خرابه های دلم جانماز پهن می کنند و خدا خسته از توبه های همیشه شکسته من... باز می آید و می نشیند و همه دل می شود کنار پریشانی من باز گوش می شود و می شنود و می شنود و می شنود و من باز اشک می ریزم و اشک می ریزم و اشک می ریزم جغدهای همیشه بیدار سکوت کرده اند اما... و من از لای جانمازم... قاصدکی را می سپرم به دست خدا... ... بنفشه... فقط دیوانه ها،فقط عاشق ها ...فقط آن ها که خیلی خیلی متفاوت اند ... که جسارت گفتن کلمه هارو نداری. اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری و یه جمله مثله:چیزی شده؟؟؟! اونجاست که بغضتو با لیوان سکوتت سر میکشی و با لبخند میگی:چیزی نیست خوبم........ کاش چیزی به نام چهار دیواری واقعا وجود داشت جایی که تنها تو باشی و چهار تا دیوار و سکوت و سکوت و سکوت و نه کسی از چشمهات چیزی می پرسید و نه کسی از حالت چیزی می دونست صدای جیغ هات رو کسی نمی شنید و بغضت هر وقت که می خواست می ترکید... کاش... بخشیده می شدی برای اشتباهاتت و کاش قدر لحظه هاتو می دونستی... کم کم باید تکلیف خودمو روشن کنم با چهار تا دیواری که باید باشه و نیست...
شادان به جستجوی تو می آیم اگر طوفان در و پنجره ها را به هم کوبید اگر پرده ها تا وسط اتاق تاب خوردند اگر هوا سرد شد اگر تمام شبکه ها یا برفک بود یا جن گیر نشان می داد و اتفاقا هیچ کجا میز گرد و مسابقه نبود اگر از تنهایی و از ترس مردی و حتی ورد و دعایی و بسم اللهی هم یادت نیامد به یاد بیاور تنها تو نیستی که می ترسی تنها تو نیستی که عوض روی اجاق ، توی یخچال دنبال چیزی برای خوردن می گردی و تنها تو نیستی که آرزو می کنی زودتر صبح شود عجیب و غریب می شویم بنفشه...
بانوی فصلهای غزل، عشق ناب من
زیبا ترین ترانه ی متن کتاب من
بانوی مهر ، عاطفه، ایثار و سادگی
آرامش دقایق پر التهاب من
همراه نغمه های لبالب ز خستگیم
مرهم به لحظه های پر از اضطراب من
تندیس مهربانی و از خودگذشتگی
رقصان به هر بهانه ی پُر پیچ و تاب من
پایان عاشقانه ی کابوسهای تلخ
آغاز خوب و رنگی رویا به خواب من
بی بوسه های گرم تو جایی نمی روم
باور بکن همیشه تویی انتخاب من
پیشم بمان که غرق نیاز نوازشم
مادر، بهانه ، باور مستی، شراب من
و تقدیم به مادرانی که رفتند و جایشان بدجور گز گز می کند............
و برای ندا پیرستانی عزیزم.....
مادرم آسمان آبی محض...هیچکس مثل مادرم دیده؟
چشمهایم لبالب از بغض و...چشمه ی اشک هم که خشکیده!
روزها را به یاد او تا شب...با غم و درد و مرگ! ... سر کردم
حجم تنهایی مرا تنها...گل شب بوی باغ سنجیده
توی خوابی که خوب رنگی بود...کنج آغوش مادرم مُردم
عاشق عطر دامنش بودم...حس من راکسی نفهمیده...
صبح ، بیداری و کمی سردرد...رد \\\\\\\"چَشمش\\\\\\\" کنار تختم بود
...بس که مادر کنار خوابم بود...عطر خوبش دوباره پیچیده
بعد او لحظه ها همه مردند...چشم من امتداد کوچیدن
......
بر زمین مشتها زدم شاید...پس دهد گوهری که بلعیده!
1389
بنفشه ابوترابی
جای پاهای یکنفر جا ماند، روی اجحافِ\\\" خط ِقرمز ها\\\"
مثل باران عجیب و بی منظور، از سطورِ ترانه ام کوچید
بُغض ِلولای در \\\"مرا\\\" ترساند، از تمام ِ \\\" تو \\\" را نبوسیدن
ناله های من و در و دیوار، چون گِره های گُم به هم پیچید
شکل بال پرنده ای زخمی، خسته و نیم خیز و مجروحم
روز ِ میلاد یکنفر شد و باز، \\\"دلهره\\\" گونه مرا بوسید
بین یک پوچی گَس و منفی، با کتابی عجین شدم از \\\" تو \\\"
با کتابی که یکنفر با عشق، بی بهانه به باورم بخشید
یکنفر شکل \\\"تو \\\" که یک لبخند، گوشه صورتی چَشمش بود
یکنفر جنس یاس و ارکیده، یکنفر که مدام می بخشید
بوی لیموی تُرش می داد و ، طعم خوب شراب صد ساله
مثل مجنون عجیــــــــب عاشق بود، مثل مجنون عجیـــــــب می فهمید
سایه ای بود و من نفهمیدم، ...می رود!، رفتن اختیاری نیست!
سایه ای بود و رفت و گلدانم، دور از احساس ابری اش خشکید
سایه از پشت سر مرا وِل کرد، پشت من خالی از حضوری شد
چون \\\"جسد\\\" روح خسته ام افتاد، چون \\\" جسد \\\" روح مُرده ام پوسید
بی خبر دل برید ،من مُردم،بی خبر رفت و حال \"من\" بد شد
عقربه های وحشی ساعت ، باز هم بر خلاف می چرخید
ساعت از بیست و پنج! هم رد شد، چَشمهایم ولی نخوابیدند
شعر وسیگار و زخمه ی گیتار، یکنفر شکل \\\"من\\\" که می رقصید!!!
باز هم با خیال آغوشی، در عطش های یک هم آغوشی،
داد در خلسه می کشیدم تا.....چیره شد بر توهمم تردید!
گیج و بی عشق و خالی از رویا، مانده ام بین آسمان و زمین
مثل فواره ای که سرگردان، مانده در بی کرانی از تهدید!
جنس احساس من کمی گَس بود،جنس احساس او اهورایی
از غزلهای خسته \\\"رد\\\" شد چون، از \\\"خیالات خام\\\" می ترسید
یکنفر کُنج خاطرم جا ماند، یکنفر از همیشه تا عمری
یکنفر\\\" شعر\\\" گفت و عاشق کرد، شاعری که همیشه \\\" می خندید
روزنی به بیرونش نیست
امید پروانه شدن کپک می زند
: کرمی که خودش را دور می زند مدام.
حَبِ بی خیالی بالا می اندازم
شب که شد
خُماری می کشم
روزها تکرار مکرراتند و شب ها
تراژدی آفرینش
ممیزی های ذهنم
هر روز سخت گیر تر می شوند
کلمه ها را سانسور می کنند
جمله ها را قیچی
تیترها را ...پاک!
از اینهمه گلاب، بوی مرگ می آید...
بنفشه ابوترابی
پس فعلا خوبم...
خوبم...
درست شبیه آخرین چراغ روشن اتوبانی خالی
...دقایقی مانده به خاموشی
بنفشه
تویی که نمی دانی و نمی دانی و نمی دانی
چرتکه دست گرفته ای که چه را حساب کنی
مگر فلسفه فاصله را می شود جمع زد با سکوت؟
مگر منطق نمی شود را می شود ضرب کرد در جبر فراموشی؟
مگر می شود اینهمه فراق را به توان رساند؟
چرتکه ات را زمین بگذار
قلمت را بردار
دوباره از سر خط...
شعر بنویس
" تانگو " برقصی و " عاشق مترسک " شوی
تو: ...من.... .من..... . من...... .!!!
همانجا...کنار گرسنگی های بی در و پیکر و بی مجوز
کنار مرگ های سیاه و سفیدی که پر از برفکند
ترازو ها را جا گذاشتم
کنج دنده های قابل شمارش ...
کنار گود افتاده های چشمی که خواب بستنی های پر از براده طلا می بیند
همانجا که دلشوره و استرس و اغتشاش و پیاده روی با سکوت های رنگی ...
همانجا کنار سینه های بی شیر و زود های همیشه دیر
بیدارم کن از کابوسهای بی وقت به وقت نبودنها...
بیدارم کن....
شاخه ها را می گویم...شاخه های بید را
مجنون کجا بود این روزهای بی حوصلگی؟!
"قلبها " پیش از موعد یائسه شده اند...
کسی " بر باد نرفته" ...با باد رفته...
... رفته که مثلا بیاید
شاید یک روز که خورشید ...اشتباهی از مغرب "طلوع" کند
که مثلا متفاوت تر از همیشه
ذوق کنیم و از ذوق زیاد بمیریم!
که مثلا توی " کلیشه ها " خلاصه که نه!
دفن نشویم...!
آسمان که بی خیال نمی شود این روزها
جای باران ،انار دانه دانه می بارد
گلپر به جای برف...
کاسه به دست...پی سهمی که نبوده و نیست...
صبوری می کنم...
انار و گلپر...
پرت شدم وسط حیاط ـ مادر بزرگی که شاید چند روز پیش " مُرد"
باور نمی کنی؟
همان مادر بزرگی که توی دلش کبوتر هوا می کرد
...آخ...
عشق هم اگر بود ،
بی شک از دوران دلدادگی های مادر بزرگم جامانده بود
نه در جریان ـ بی جریان ـ زندگی ...نه!
...
لابلای دفتر های خاطراتی که از به خاطر نیامدن های ـ اسیر ـ روزمرگی
از خاطر رفتند!
هوس سیب که ندارم ...هیچ!
حالم از بهشت هم بهم می خورد...
دیروز با چشمهای خودم دیدم...
" رومئو ، ژولیت را کشت!"
"رومئو!!!!!!!!!!"
"ژولیت!!!!!!!!!!"
آخ!!!...نِرونهای عصبی مغزم...
...
چقدر آزارتان می دهم این روزها
چقدر صبورید...
میخواهی بچه باشی
دختر بچه ای که
به هر بهانه ای به آغوشی پناه می بره
و آسوده اشک می ریزه
... زن که باشی
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی.....
مثل حال الان، امروز و ... من .... کاش بچه بودم ... مامانم رو بغل میکردم و اندازه آسمون از خدا گله میکردم به مامانم .... کاش...
راه را روی کمی گریه...ببین می بنده
صورت خسته ى من ،بی خودی ـبی خودی، از روی هوس می خنده
لحظه ها می گنده
سایه تکرار شده
تن ـ احساس ، که آویخته از دار شده...
عاشقی ...عار شده
سازها...ساز بد آهنگ شده
بوم نقاشی من...
بیرگ و بیرنگ شده
لحظه دوستی شاخه و باران بهار...
صلح؟...نه!..لب به لب از جنگ شده
دل بی صاحبم امروز...کمی سنگ شده
بید مجنونْ تن ـ ناز
خسته از باد و نسیم و ...الکی می لرزه
بوسه از شب پره مرده به اندوه نگاه خفه ام می ترسه
زندگی خسته شده
بی خیال ِ من و تو می رقصه
پای این پنجره ها لنگ شده...
دل بی صاحب من تنگ شده...تنگ شده...تنگ شده!
قلبی که از آن با خبره همون قلبی که تو سینه می تپه... همون که گاهی می شکنه گاهی می گیره و گاهی می سوزه...
گاهی سنگ می شه و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می ره…
...
اما قلب دیگه ای هم هست.
قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما تو سینه جا نمی شه و به جای اینکه بتپه…..می وزه و می باره و می گرده و می تابه... این قلب نه می شکنه... نه میسوزه و نه می گیره!
سیاه و سنگ هم نمی شه.از دست هم نمی ره. زلال و جاریه... مثل رود و نسیم و انقد سبکه ، که هیچ وقت هیچ جا نمی مونه... بالا می ره و بالا می ره و بین زمین و ملکوت می رقصه...
این همون قلبیه که وقتی تو نفرین می کنی، اون دعا می کنه... وقتی تو بد می گی و بیزاری ،اون عشق می ورزه... وقتی تو می رنجی، اون می بخشه…
خورشید خانم قصه ما........
خورشید خانوم.... چارقد مشکی نمی خواس!
...........................................
نبض، فرمان ایست می گیرد...
هزاران دام _به انتظارت
تو را به صلیب _اسارت خواهند کشید
پرنده ی بی آرزو!
قفس بی حصارم را محکم بچسب...
روزی ،خاطرات_دستانی تو را شکنجه می دهد
که به بهانه ی دانه و آب،
همیشه سوی تو آغوش بودند...
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست یکدیگر دهیم
بیسخنی.
دستی که گشاده است؛
میبَرد؛
میآورد؛
رهنمونت میشود
به خانهای که نور دلچسبش گرمیبخش است.
اینهمه گذر ،
اینهمه چراغ،
اینهمه علامت!
و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم،
خودم ،
هدفم ،
و به تو.
وفایی که مرا
و تو را
به سوی هدف
راه مینماید.
گاهی چون مار به خویش می پیچم...
خفه ام می کنند آخر این دقایق طناب...خفه ام می کنند...
می دانم!
و من شبی به بلندای یلدا
بزمی می شوم به پاسخ...به پرسش...
و صبح شمعی روشن خواهد کرد بی شک...
بر جنازه ای که ندانست پاسخ نپرسیده هایش را...
و شب... آفتابی مرا به آب خواهد سپرد!
تا تمام قوانین غلط از آب در بیاید...باز...
بنفشه...
درست اینجا
دور مشامم پرسه می زند
کم کم مست می شوم از شرابی که نیست تا بنوشم
کفتارها را نمی شنوم
...زوزه هاشان را نمی بینم
گیج گیج از ضربه هایی که می زنند و می خورم
در و دیوار را با سر نشانه می روم
کسی چه می داند...
شاید من نفر بعدی باشم
کسی چه می داند...
دنیا جای عجیبیست . نه آمدنش دست توست نه رفتنش .
...
گاهی غبطه میخوری به کسی که چند نصف النهار آنطرف تر به دنیا آمده که چقدر امن تر از تو زندگی می کند .
با اینکه خورشیدش چند ساعت دیر تر از تو به او می رسد .
ما بازماندگان دهه شصت کم نیستیم .
آنقدر زیادیم که ارثمان تنها خاکستر است .
ما خودمان خبر نداشتیم . پدر سواد درست حسابی نداشت. مادر حواس پرت بود .
کاندوم ، تاریخ گذشته .
رد شدیم از مرز های نازک دشک های خانه ی قدیمیان تا چشممان به جمال دنیا روشن شود .
آن روزها بزرگترین دامداری ها هم از پس شیر دادن به نسل ما برنمی آمد ، از بس زیاد بودیم .
می لولیدیم در دست های پدرمان که چند سالی بود از کروات ها استعفا داده بود .
از بی جانی ِ اسباب بازی هایمان که خسته میشدیم میزدیم به دنیای سیاه و سفید تلویزیون
با اینکه تمام برنامه ها از جنگ بود .
گاهی برنامه هایش آنقدر زنده بود که صدای موشک را نزدیک خانه میشنیدیم.
میترسیدیم در آغوش مادرمان و تا زیر زمین را دو پا یکی می دویدیم .
دختر خوبی بودیم آنقدر که با یک عروسک یک دنیا حرف نگفته داشتیم
مبادا جیب ِ مادر به خرج عروسک های بعدی بیفتد ...
شش ساله شدیم در انزوای مهد کودک ها.
تا آن روز نمی دانستیم دختر با پسر یک دنیا فاصله دارد .
فاصله را وقتی فهمیدیم که مدرسه هایمان جدا شد ، معلم هایمان جنس موافق بودند .
صبحی بودند و بعد از ظهری بودیم
صبحی بودیم و بعد از ظهری بودند .
آنقدر که خواهرمان را درست حسابی نمی دیدیم
دفتر مشق هایمان را زیر بغل می زدیم و املا به املا آنهم اگر ۲۰ می گرفتیم یک توپ لاکی جایزه مان می دادند .
سنگ های بزرگ را دو به دو می کاشتیم و شوت می زدیم که روزمان شب شود .
لباس هایمان یا از برادر و خواهر قبلی به ارث رسیده بود یا بوی نفتالین می داد.
.
.
.
آخر ، نداشتیم . نه اینکه دیگران داشته باشند . همه نداشتیم .
زندگیمان شده بود فالگوش اخبار ایستادن که کدام کوپن ، ضامن گرسنگی مان می شود
بزرگ می شدیم بی آنکه چیزی بدانیم. ظهر به ظهر با صدای اذان دم میگرفتیم
اما هیچ کس از نوار کاست هایی که در خانه هایش بود چیزی نمی گفت .
راهنماییمان هم همین بود ... تنها لذتمان این بود که حق داریم با خودکار بنویسیم
شبیه تاجری که با خودنویس مخصوصش دسته چکش را امضا میکند .
آن روز ها آستنیمان یک وجب از سر مچ دست می گذشت که مدرسه راهمان میدادند .
پسر که بودیم از دختر همسایه گفتن ممنوع بود و دختر که بودیم،
برای اثبات نجابت سرمان از از سنگفرش های خیابان بالاتر را نمی دید.
پدر دو دستی شلوارمان را چسبیده بود که کسی به ناموس فرزندش تجاوز نکند
اما روح و فکرمان را شب و روز زیر پا لگد می شد .
سیاوش قمیشی گوش میدادیم و بیرون می گفتیم صادق آهنگران چه صدایی دارد .
نوار ویدیو را در روزنامه می گذاشتیم میگفتیم کتاب دوستمان است مبادا کثیف شود .
دنیایمان پنهان کاری بود ، آنقدر حرفه ای شدیم که خودمان را از خودمان پنهان می کردیم.
زمان گذشت و ژل ها به موهایمان خشکید و رژ ها به لبمان پینه بست .
دبیرستانی شدیم .
لامذهب آنقدر پدر و مادرمان با شرم و حیا بودند که از بلوغ چیزی نمی دانستیم ...
شبها از شورت خیسمان می ترسیدیم و بعد از هر خود ارضایی عذاب وجدان دنیایمان را پاره می کرد .
بی خود بودیم ، خودی نداشتیم ، تنها تقلید می کردیم .
از ترس کم آوردن یا قلدر می شدیم یا نوچه ای که اعتبارش را از قلدر محله اش می گرفت .
دختر که بودیم ، بی پرده حق حرف زدن نداشتیم ، بی پرده حق زندگی ، حق ازدواج ...
اصلا عشق که با تایتانیک مد شد ، قبل آن هجله بود و دستمال خونی ،
دختری که مادر میپسندید و پدر مهر می کرد و تو هجله اش را می رفتی
دختری که النگو هایش از پاشنه ی کفش طولانی تر ...
آشپزیش از روحیه اش بهتر بود ومادر هیکلش را در مهمانی های زنانه برایت تن زده بود
عشق که نون و آب نمی شد ،
همان بهتر که فیلم های پورنو را رد و بدل می کردیم جای دل دادن و دل گرفتن ...
درس می خواندیم و ریاضیات را آنقدر بلد بودیم که شماره از دستمان کرور کرور می ریخت و سرخ می شدیم که تلفن خانه زنگ می خورد .
کودکی نکرده بودیم . جنس مخالف غولی شده بود که باید کشفش می کردیم تا کم نیاوریم ...
عقده روی عقده میگذاشتیم .
تست میزدیم ، درجا می زدیم ، پشت کنکور ، از خوابمان می زدیم .
جان می کندیم مبادا آزاد قبول نشویم که پدرمان دردش بیاید .
جان میکندیم عین برق ، سراسری باشیم ، آخرش هم عین برق ، سراسری رفتیم . قطع شدیم .
نصفمان در عذاب جیب های پدر ، آزادی شد. کمی دیگر سراسری ...
نسلی هم تن به سر ِ بی سر ِ سربازی دادیم .
ما بیست و چند ساله ایم اما نفهمیدیم لذت ۸ سالگی یعنی چه ،
نفهمیدیم ماشین کنترلی داشتن تنها معدل ۲۰ نمی خواهد ،
نفهمیدیم جنس مخالف ، جنس غیر قانونی ِ رد شده از مرز نیست ...
ما اصلا نفهمیدیم ...فقط فهمیدیم یک چیزی با دیگری نمی خواند...
.
.
.
حالا از ما نسلی مانده که عقده هایش را عطر زده ،
لباس شیک پوشیده و به خواستگاری می رود ، و قرار است پدر و مادر نسل بعد باشد ...
مراقب فرزندانت باش ... آنها آدم ِ ملاحظه نیستند ...
آنها از من و تو اجازه نمی گیرند ...
روحشان مهم تر از همبستری هایشان است
نگذار عین ما آنقدر زیر چشمی بسوزند که به روی کسی نیاییند ...
اثـــــر : هــــومن شریـــفی
عقیم اند
برای عشقی که
هر لحظه
تکثیر می شود...
----------
یک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری بسوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
...
سرتا بپا حرارت و سرمستی
چون روزهای دلکش تابستان
پر میکنم برای تو دامان را
از لاله های وحشی کوهستان
یک شب ز حلقه که به در کوبم
در کنج سینه قلب تو می لرزد
چون در گشوده شد تن من بی تاب
در بازوان گرم تو می لغزد
دیگر در آن دقایق مستی بخش
در چشم من گریز نخواهی دید
چون کودکان نگاه خموشم را
با شرم در ستیز نخواهی دید
یکشب چو نام من به زبان آری
می خوانمت به عالم رویایی
بر موجهای یاد تو می رقصم
چون دختران وحشی دریایی
یکشب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو میسوزد
چشمان من امید نگاهش را
بر گردش نگاه تو می دوزد
از "زهره" آن الهه افسونگر
رسم و طریق عشق می آموزم
یکشب چو نوری از دل تاریکی
در کلبه ات شراره می افروزم
آه ای دو چشم خیره به ره مانده
آری منم که سوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم
--------------
فروغ فرخزاد
وقتی حالمان خوب نیست
وقتی دنیا
هفت دور
دور سرمان می چرخد و
ما سرگیجه می گیریم و چیزی عوض نمی شود
و پابرهنه می دویم
روی شیشه خورده های تیزی که شاید
اینجاست
تا پایمان را ببرد و دردمان بگیرد
شاید هم نه...
اینجاست تا حواسمان را پرت کند و پرت کند و پرت شویم...
از بلندترین روزمرگی کوتاه به سمت صاف و سطحی اتفاق
عجیب و غریب می شویم...
اما درد را می کشیم...می کشیم و میکشدمان به سمت جنون
| Design By : Night Melody |
